<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" version="2.0">
  <channel>
    <title>پژوهشنامهٔ نقد ادب عربی</title>
    <link>https://jalc.sbu.ac.ir/</link>
    <description>پژوهشنامهٔ نقد ادب عربی</description>
    <atom:link href="" rel="self" type="application/rss+xml"/>
    <language>fa</language>
    <sy:updatePeriod>daily</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <pubDate>Fri, 22 May 2026 00:00:00 +0330</pubDate>
    <lastBuildDate>Fri, 22 May 2026 00:00:00 +0330</lastBuildDate>
    <item>
      <title>عنوان‌شناسی رمان سه‌گانۀ اسکندریه، اثر ابراهیم عبدالمجید، بر اساس نظریۀ کلود دوشه</title>
      <link>https://jalc.sbu.ac.ir/article_107019.html</link>
      <description>بیان مسئله و هدف: در نقد ادبی معاصر، عنوان جایگاهی فراتر از نشانه‌ای ابتدایی یا ابزار شناسایی اثر دارد و به‌مثابۀ عنصری معنادار و مستقل در فرایند تولید و دریافت معنا عمل می‌کند. عنوان نخستین نقطۀ تماس خواننده با متن است و ذهن مخاطب را برای ورود به جهان اثر و درک لایه‌های پنهان آن آماده می‌سازد. از این منظر، عنوان نه‌تنها نقش معرفی‌کننده دارد، بلکه به‌عنوان لایه‌ای تفسیری یا قالبی مکمل در شکل‌دهی به افق انتظار خواننده و جهت‌دهی به فرایند خوانش و تفسیر متن ایفای نقش می‌کند. اهمیت این کارکرد به‌ویژه در آثار تاریخی و چندلایه آشکارتر می‌شود؛ آثاری که فهم دقیق آن‌ها مستلزم توجه هم‌زمان به بسترهای اجتماعی، فرهنگی و تاریخی است. در چنین متونی، عنوان همچون پلی میان نویسنده و خواننده عمل می‌کند و با ایجاد چارچوبی معنایی، مسیر تحلیل مفاهیم پیچیده و تحولات تاریخی را هموار می‌سازد. ازاین‌رو، نادیده گرفتن عنوان در تحلیل ادبی به معنای غفلت از یکی از عناصر بنیادین شکل‌گیری معنا در متن است. کلود دوشه، از نظریه‌پردازان برجستۀ نقد ادبی، بر این باور است که عنوان نخستین مواجهۀ خواننده با متن است و نقشی تعیین‌کننده در هدایت ذهن او برای دریافت موضوعات اصلی و پیام‌های کلیدی اثر دارد. به ‌زعم او، انتخاب عنوان کنشی آگاهانه و مبتنی بر تحلیل نویسنده از محتوای اثر و چگونگی دریافت آن توسط مخاطب است، نه تصمیمی تصادفی یا صرفاً زیبایی‌شناسانه. این دیدگاه جایگاه عنوان را از سطح نشانه‌ای ساده فراتر برده و آن را به عنصری فعال در تولید معنا تبدیل می‌کند. در همین راستا، سه‌گانه‌های اسکندریه اثر ابراهیم عبدالمجید نمونه‌ای برجسته از آثاری است که عنوان در آن‌ها نقشی محوری در فهم متن ایفا می‌کند. این سه‌گانه، با روایت تاریخ شهر اسکندریه در بستر تحولات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی، ساختاری چندلایه دارد و زندگی شخصیت‌ها را با تحلیل وضعیت جامعه در هم می‌آمیزد. هدف اصلی از این پژوهش بررسی نقش و کارکرد عنوان در سه‌گانه‌های اسکندریه و تحلیل آن به‌عنوان ابزاری برای انتقال مفاهیم اجتماعی و فرهنگی در چارچوب نظریۀ کلود دوشه است. این پژوهش می‌کوشد نشان دهد که چگونه انتخاب آگاهانۀ عنوان می‌تواند ذهن خواننده را برای درک عمیق‌تر تاریخ و شرایط اجتماعی آماده سازد و او را به مشارکتی فعال در فرایند خوانش و تفسیر متن سوق دهد.روش&amp;amp;shy;‌شناسی: پژوهش با رویکردی توصیفی&amp;amp;nbsp;ـ&amp;amp;nbsp;تحلیلی و با تکیه بر مبانی نظری کلود دوشه انجام شده است. در این پژوهش، عنوان به‌منزلۀ عنصری متن‌محور و درعین‌حال فرامتنی بررسی می‌شود و کارکرد آن در ارتباط با ساختار روایی، محتوای اجتماعی و بستر تاریخی اثر تحلیل می‌شود. داده‌های پژوهش از طریق تحلیل متنی سه‌گانه‌های اسکندریه گردآوری شده و سپس با مفاهیم کلیدی نظریۀ دوشه تطبیق داده شده‌اند. تمرکز اصلی تحلیل بر این مسئله است که عنوان چگونه، به‌منزلۀ پیش‌متن، افق انتظار خواننده را شکل می‌دهد و چه نقشی در هدایت فرایند تفسیر و دریافت پیام‌های اجتماعی و فرهنگی اثر دارد. این روش امکان بررسی دقیق رابطۀ میان عنوان، متن و خواننده را فراهم می‌سازد و به تبیین جایگاه عنوان در نقد ادبی معاصر کمک می‌کند.بحث و تحلیل: دوشه معتقد است هر عنوان مفهومی اجتماعی و تاریخی را در بر دارد که از طریق تحلیل دقیق‌تر به خواننده منتقل می‌شود؛ بنابراین، عنوان‌ رمان‌ها نقش بزرگی در جذابیت اولیه برای خواننده ایفا می‌کنند و درعین‌حال، به‌عنوان بخشی از یک پیام رمزگذاری‌شده، جزئیات زیادی از واقعیت اجتماعی و ایدئولوژی پشت اثر را نمایان می‌سازند. تحلیل سه‌گانه‌های اسکندریه نشان می‌دهد که عنوان &amp;amp;laquo;اسکندریه&amp;amp;raquo; انتخابی صرفاً جغرافیایی نیست، بلکه واجد بار نمادین و اجتماعی و تاریخی گسترده‌ای است. اسکندریه در این آثار، نه‌فقط یک شهر، بلکه نمادی از تلاقی فرهنگ‌ها، تحولات تاریخی، کشمکش‌های اجتماعی و تغییرات هویتی در مصر و جهان عرب به شمار می‌آید. ازاین‌رو، عنوان از همان آغاز ذهن خواننده را به تأمل دربارۀ گذشته و حال و سرنوشت اجتماعی این فضا فرا می‌خواند. بر اساس نظریۀ دوشه، عنوان می‌تواند پیام‌های اثر را غیرمستقیم و تدریجی منتقل کند و خواننده را برای دریافت لایه‌های معنایی متن آماده سازد. در سه‌گانه‌های اسکندریه، عبدالمجید با بهره‌گیری از این ظرفیت تاریخ شهر را به بستری برای تحلیل مسائل معاصر تبدیل می‌کند. موضوعاتی چون نبود انسجام اجتماعی، محدودیت‌های پیش‌روی جوانان، ساختارهای مردسالارانه و بحران‌های هویتی در بستر روایت تاریخی بازنمایی می‌شوند و عنوان نقش پیش‌درآمدی برای ورود به این مفاهیم ایفا می‌کند. در این آثار، عنوان عملکردی دوگانه دارد: از یک ‌سو، توجه خواننده را جلب می‌کند و از سوی دیگر، چارچوبی تحلیلی برای فهم متن فراهم می‌آورد. ذهن مخاطب از همان ابتدا با مفاهیمی گسترده مواجه می‌شود که در طول روایت گسترش می‌یابند و به درک عمیق‌تر پیام‌های اجتماعی و فرهنگی اثر می‌انجامند. این امر نشان‌دهندۀ آگاهی نویسنده از نقش عنوان و هم‌خوانی رویکرد او با نظریه‌های نوین نقد ادبی است.دستاوردها: یافته‌های پژوهش نشان می‌دهد که عنوان در سه‌گانه‌های اسکندریه کارکردی فراتر از نقش نام‌گذاری دارد و به‌مثابۀ سازوکاری معناساز در انتقال مفاهیم اجتماعی و فرهنگی و تاریخی عمل می‌کند. عنوان، با جهت‌دهی به افق انتظار خواننده، فرایند خوانش را سامان می‌دهد و مخاطب را به مشارکتی فعال در تحلیل متن و بازخوانی بسترهای تاریخی و اجتماعی اثر فرا می‌خواند. هم‌خوانی این کارکرد با مؤلفه‌های نظریۀ کلود دوشه جایگاه محوری و راهبردی عنوان را در نقد ادبی معاصر برجسته می‌سازد. درنهایت، می‌شود نتیجه گرفت که عنوان سه‌گانه‌های اسکندریه، افزون‌بر بازنمایی تاریخ شهر، با برجسته‌سازی لایه‌های اجتماعی و فرهنگی، مخاطب را به تأملی انتقادی دربارۀ دگرگونی‌های تاریخی، هویتی و فرهنگی جامعه وامی‌دارد و فرایند خوانش را به کنشی تحلیلی و معنا‌محور بدل می‌سازد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>بررسی جهان‌های زیرشمول در رمان «النهایات» عبدالرحمن منیف</title>
      <link>https://jalc.sbu.ac.ir/article_107020.html</link>
      <description>بیان مسئله و هدف: هنگامی‌که جهان متن شکل می‌گیرد و گسترش می‌یابد، جهان‌های بی‌شمار دیگری بر اساس آن متن اولیه یا پایه شکل می‌گیرند که سطح سوم تلقی می‌شود. این نوع جهان را پل ورث &amp;amp;laquo;جهان زیرشمول&amp;amp;raquo; می‌نامد اما گاوینز، برای پرهیز از این تصور که فرعی خوانده شوند، آن را جهان ممکن معرفی می‌کند. او عزیمت از یک جهان به جهان دیگر را که باعث ایجاد جهان جدیدی می‌شود، چه به‌صورت تغییرات در کانون توجه و چه به‌صورت تغییرات وجهی، جهان‌ ممکن می‌نامد. در این دیدگاه، جهان داستانی به دو بخش جهان مرکزی و جهان فرعی تقسیم می‌شود و علاوه بر جهان اصلی در اثر، جهان‌های دیگری در متن داستانی شکل می‌گیرد که از جهت کارکردها و زیباشناختی نیاز به بررسی دارد؛ زیرا بخشی از گفتمان در رمان بر عهدۀ جهان‌های فرعی است. رویکردهای شناختی و به‌ویژه نظریۀ جهان متن و به‌طور دقیق‌تر محور جهان‌های زیرشمول امکان تشکیل معانی و تفاسیر مختلف را ایجاد می‌کند و خوانش‌های چندگانه را که خاص متون معاصر است ایجاب می‌کند. در این رویکرد، تمرکز بر روی جهان‌هایی است که به‌طور آمایشی قابل رصد و ارزیابی است و تنها تفسیر آن با توجه به دلالت‌ها و نشانگان رمزگذاری‌شده میان نویسنده و مخاطب به عهدۀ خواننده و کنشگر متن است. به عبارتی دیگر، مبحث جهان‌ زیرشمول، که زیرمجموعۀ نظریۀ جهان‌متنی است، از جهاتی زیرمجموعۀ نظریات خواننده‌محور است که در آن تلقی و استنباط خواننده از متن اهمیت می‌یابد. بدین‌سان، بر پایۀ این رویکرد تلاش می‌شود پلی‌ ارتباطی میان آنچه در متن وجود دارد با آنچه در جامعه می‌گذرد برقرار شود و این نشان از به‌کارگیری نشانگانی دارد که به مفسر اجازه می‌دهد پیوند میان این نشانه‌ها و شرایط اجتماعی را کشف کند. درواقع، اثر قابلیت انتقاد و تحلیل گفتمانی را داشته باشد یا اینکه دریافت‌کننده می‌باید با زیرکی تمام این عناصر زیر و حاشیه‌ای اما دلالتمند را کشف و معرفی کند.روش‌شناسی: این پژوهش، با روش توصیفی&amp;amp;nbsp;ـ&amp;amp;nbsp;تحلیلی و با تکیه بر نظریۀ جهان‌های زیرشمول پل ورث، که این جهان را به سه بخش جهان اشاره‌ای و نگرشی و معرفت‌شناختی تقسیم کرده است، به بررسی کاربست جلوه‌های آن در رمان برجستۀ النهایات از عبدالرحمن منیف می‌پردازد تا چگونگی و شکل کاربرد و چرایی و کارکردهای کاربست این جهان را مورد بحث و بررسی قرار دهد.بحث و تحلیل: در این پژوهش، دربارۀ کاربست نظریۀ جهان‌های زیرشمول در رمان النهایات عبدالرحمن منیف، به‌عنوان یکی از مطرح‌ترین آثار این نویسندۀ مشهور عربستانی، بحث و بررسی صورت گرفته است. بررسی جهان‌های زیرشمول وسیله‌ای برای معناسازی و القای گفتمان زیست‌محیطی اثر تلقی می‌شود و چگونگی کارکرد ابعاد مختلف جهان‌های زیرشمول به‌عنوان ابزاری برای ترسیم واقعیت متنی واکاوی شده است. رمان النهایات نوعی تراژدی است که موضوع آن پیرامون حوادث روستایی به نام طیبه می‌چرخد. روستایی که برای زندگی وابسته به بارش باران است و نبود باران بیم قطحی را به همراه دارد. سرانجام، اهالی روستا که به وعده‌های دورغین حکومت برای احداث سد پی برده بودند تصمیم می‌گیرند خودشان برای رهایی از خشک‌سالی سدی در منطقه احداث کنند. نویسنده از ابزار نقل‌قول مستقیم برای ایجاد جهان‌ زیرشمول اشاره‌ای به‌ندرت استفاده کرده است؛ اما موارد به‌کاررفته تأثیرگذار و متناسب با بافت داستان انتخاب شده است. عقب‌گردها و پیش‌روی‌های زمانی در رمان، متأثر از بستر محیطی و شیوه مضمون‌پردازی داستان شکل گرفته‌اند. این جابه‌جایی‌های زمانی، از یک‌سو با درآمیختن حس نوستالژی، یادآور روزگار خوشِ طیبه‌اند و از سوی دیگر، با القای امید، آرزوی فراهم‌شدن شرایطی حاصل‌خیز و مساعد برای او را تداعی می‌کنند. جهان‌ زیرشمول نگرشی مبتنی بر آرزو از دایرۀ سبک رئالیسم فاصله نگرفته است و نویسنده، با توجه به مسائل کوچک و وابستۀ طبیعت طیبه، این آرزوها و امیدها را در روایت بازتاب داده است. جهان نگرشی مبتنی بر باور نیز به‌صورت محدود و رئالیستی بیان شده است و نویسنده از بیناجهان‌بینی‌ها و اندیشه‌های بلند پرهیز کرده و باورها وابسته به عناصر واقعی رمان و به‌صورت برون‌متنی بیان شده است. جهان‌های نگرشی مبتنی بر هدف نیز با اتکا بر سبک رئالیسم به‌صورت محدود و برای بیان اهدافی عادی بیان شده است. نویسنده این اهداف را در دل روایت و برای تکمیل حوادث جزئی دخیل در رمان و مؤثر در پیشبرد روایت گنجانده و با استفاده از آن، اصل توجیه‌سازی رویدادها و کنش‌ها را شرح داده است. بررسی این جهان موجب فهم عوامل پنهان تأثیرگذار و معناساز در سطح روایت می‌شود.دستاوردها: پژوهش نشان می‌دهد که نویسنده از جهان‌های زیرشمول برای تجسم انگاره‌های آرمانیِ ماورای طبیعت هولناکِ طیبه و نیز برای القای بخشی از اندیشه‌های زیست‌محیطی و اومانیستی بهره گرفته است. گزاره‌های احتمالیِ برخاسته از جهان‌های زیرشمول تنها بخش کوچکی از منظومۀ معرفت‌شناختی جهان رمان النهایات را تشکیل می‌دهند. نویسنده، با فرایندی مشخص و منسجم و واقع‌بینانه، به روایت رخدادها پرداخته و از همین‌ رو، گزاره‌های تردیدآمیز به‌ندرت در داستان ظهور می‌یابند. این گزاره‌ها، در صورت بروز، عمدتاً به رویدادهای جزئی روایت مربوط می‌شوند که هنوز قطعیت معنایی دربارۀ آن‌ها شکل نگرفته است. در مقابل، سیطرۀ حقیقتِ جهان‌های قطعی در ساختار رمان و باور نویسنده به برخی اندیشه‌های ریشه‌دار همچون مسئلۀ گرسنگی، پیامدهای اجتماعی آن، نقش باران در حاصلخیزی زمین و دغدغه‌های زیست‌محیطی موجب افزایش بسامد گزاره‌های قطعی شده است؛ امری که نشان می‌دهد نویسنده آگاهانه به تثبیت یک جهان معنایی مسلط و کم‌ابهام گرایش دارد و از ظرفیت جهان‌های زیرشمول بیشتر برای تقویت مفاهیم ارزشی و ایدئولوژیک بهره می‌برد تا ایجاد عدم‌قطعیت روایی.</description>
    </item>
    <item>
      <title>رازهای پنهان شخصیت در رمان «النبیذة»؛ تحلیلی با رویکرد کارن هورنای</title>
      <link>https://jalc.sbu.ac.ir/article_107025.html</link>
      <description>بیان مسئله و هدف: رمان النبیذة، اثر إنعام کجه‌جی، ابعاد روان‌شناختی و اجتماعی شخصیت‌های خود را به‌ تصویر می‌کشد. این رمان روایتگر زندگی پیچیدۀ تاج‌الملوک، بانوی سالخوردۀ عراقی است که در بستر تحولات تاریخی و اجتماعی تجربه‌های هویتی گوناگونی را از سر می‌گذراند. این اثر زمینه‌ای مناسب برای تحلیل چگونگی رویارویی افراد با محیط‌های چالش‌برانگیز فراهم می‌آورد. کارن هورنای، روان‌شناس برجسته، بر کنش‌ها و ارتباط فرد با جامعه تمرکز دارد. رویکرد او تأکید می‌کند که افراد در مواجهه با از دست ‌دادن امنیت روحی و روانی خویش، برای محافظت از خود، گرایش‌های روان‌رنجور را بروز می‌دهند. نظریۀ هورنای اضطراب اساسی را محور اصلی شکل‌گیری شخصیت می‌داند. این اضطراب که از تجربیات نامطلوب کودکی و محیط خصمانه سرچشمه می‌گیرد، افراد را به‌سمت توسعۀ راهبردهای دفاعی روان‌رنجورانه سوق می‌دهد. این راهبردها شامل سه گرایش اصلی &amp;amp;laquo;حرکت به‌سوی مردم&amp;amp;raquo; (انطباق)، &amp;amp;laquo;حرکت علیه مردم&amp;amp;raquo; (پرخاشگری) و &amp;amp;laquo;حرکت به‌دور از مردم&amp;amp;raquo; (جدایی) است. مفاهیمی همچون &amp;amp;laquo;خود ایدئال&amp;amp;raquo; (تصور غیرواقعی از خود) و &amp;amp;laquo;خود واقعی&amp;amp;raquo; (هستۀ اصیل فرد) و &amp;amp;laquo;استبداد بایدها&amp;amp;raquo; نیز به تبیین رفتارهای روان‌رنجورانه کمک می‌کنند. این پژوهش درصدد پاسخ به این پرسش است که شخصیت‌های رمان النبیذة، برای بقا در دنیایی خصمانه، چگونه راهبردهای دفاعی روان‌شناختی را به‌ کار می‌گیرند و توسعه می‌دهند و چه تأثیری بر &amp;amp;laquo;خود واقعی&amp;amp;raquo; آنان می‌گذارد. انتخاب این رمان مهم است؛ زیرا توصیف آن از &amp;amp;laquo;دنیایی خصمانه&amp;amp;raquo; مستقیماً با فرض بنیادین هورنای مبنی بر ریشه‌ گرفتن اضطراب اساسی از &amp;amp;laquo;محیط خصمانه&amp;amp;raquo; همسو است. اهمیت پژوهش در آن است که تحلیل شخصیت‌ها از منظر نظریۀ هورنای درک عمیق‌تری از انگیزه‌ها و تعارضات آن‌ها فراهم می‌آورد و فرصتی برای کاوش عمیق‌تر در روان انسان و روشن شدن چگونگی حرکت او بین سه گرایش روان‌رنجورانه فراهم می‌سازد.روش‌شناسی: پژوهش با روش توصیفی&amp;amp;nbsp;ـ&amp;amp;nbsp;تحلیلی انجام شده است. این رویکرد شامل بررسی دقیق روایت و شخصیت‌های رمان النبیذة و سپس بررسی رفتارهای معنادار آن‌ها بر&amp;amp;nbsp;اساس نظریۀ هورنای است. تمرکز اصلی پژوهش بر مفاهیمی همچون شناسایی اضطراب اساسی، تجلی سه گرایش روان‌رنجورانه، شکل‌گیری &amp;amp;laquo;خود ایدئال&amp;amp;raquo;، سرکوب &amp;amp;laquo;خود واقعی&amp;amp;raquo; و تأثیر &amp;amp;laquo;استبداد بایدها&amp;amp;raquo; در رفتارها و انگیزه‌های شخصیت‌ها و بررسی زندگی‌های چندگانه و تجربیات تاج‌الملوک و سایر شخصیت‌های تأثیرگذار در بستر تحولات تاریخی و اجتماعی است.بحث و تحلیل: تحلیل شخصیت‌ها در رمان النبیذة، بر اساس نظریۀ کارن هورنای، لایه‌های عمیقی از پویایی‌های روان‌شناختی آن‌ها را آشکار می‌سازد. در این رمان، مفاهیم اصلی هورنای شامل اضطراب بنیادی (احساس انزوا و درماندگی در دنیایی خصمانه)، سه گرایش روان‌رنجورانه (حرکت به‌سوی مردم برای جلب محبت، حرکت علیه مردم برای قدرت‌طلبی و حرکت به‌دور از مردم برای استقلال)، &amp;amp;laquo;خود ایدئال&amp;amp;raquo; (تصویری غیرواقعی از خود)، &amp;amp;laquo;خود واقعی&amp;amp;raquo; (هستۀ اصیل فرد) و &amp;amp;laquo;استبداد بایدها&amp;amp;raquo; (فشارهای درونی) به‌روشنی مشاهده می‌شود. شخصیت‌های رمان، در واکنش به تجربیات آسیب‌زای کودکی و محیط‌های اجتماعی&amp;amp;nbsp;ـ&amp;amp;nbsp;سیاسی دشوار، راهبردهای دفاعی پیچیده‌ای را برای بقا به کار می‌برند. این راهبردها اغلب شامل ترکیبی سیال از گرایش‌های روان‌رنجورانه است که به آن‌ها امکان می‌دهد در شرایط ناپایدار دوام بیاورند. بااین‌حال، این سازگاری‌ها به‌طور معمول به قیمت پنهان ماندن اضطراب اساسی عمیق و دور شدن از &amp;amp;laquo;خود واقعی&amp;amp;raquo; تمام می‌شود و آن‌ها را در چرخه‌ای از نیاز به تأیید خارجی و فشارهای درونی گرفتار می‌سازد. رمان طیف گسترده‌ای از این رفتارها را به تصویر می‌کشد؛ از پرخاشگری آشکار و تلاش برای سلطه تا جست‌وجوی حمایت از چهره‌های قدرتمند و حفظ فاصلۀ عاطفی. در مقابل این الگوهای دفاعی، برخی روابط در داستانْ نمادی از ارتباط اصیل و امکان دستیابی به &amp;amp;laquo;خود واقعی&amp;amp;raquo; را ارائه می‌دهند که راهی برای رهایی از این چرخه‌های روان‌رنجورانه است.دستاوردها: تحلیل شخصیت‌های رمان النبیذة از دیدگاه هورنای نشان می‌دهد که اضطراب اساسی، که ریشه در تجربه‌های تلخ کودکی و فضای پرتنش رشد دارد، عامل اصلی شکل‌گیری و جهت‌دهی به گرایش‌های روان‌رنجورانۀ آن‌هاست. این پژوهش آشکار می‌سازد که شخصیت‌ها، برای مقابله با این اضطراب، چگونه سازگاری‌های پیچیده‌ای را توسعه می‌دهند که اغلب شامل ترکیبی سیال از گرایش‌های &amp;amp;laquo;حرکت علیه مردم&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;حرکت به‌سوی مردم&amp;amp;raquo; و &amp;amp;laquo;حرکت به‌دور از مردم&amp;amp;raquo; است. این انعطاف‌پذیری، با اینکه به آن‌ها امکان بقا و موفقیت در محیط‌های ناپایدار را می‌دهد، درنهایت مانع یکپارچگی کامل &amp;amp;laquo;خود واقعی&amp;amp;raquo;شان می‌شود و آن‌ها را در چرخه‌ای از &amp;amp;laquo;استبداد بایدها&amp;amp;raquo; و نیاز به تأیید خارجی به دام می‌اندازد. نوشتار پیش رو نشان می‌دهد که محیط‌های پیرامونی و روابط بین‌فردی نقش مهمی در شکل‌گیری و توسعۀ این گرایش‌های روان‌رنجورانه در شخصیت‌ها ایفا می‌کنند. همچنین، وجود ارتباطات اصیل در داستان تضادی با الگوهای روان‌رنجورانه ایجاد می‌کند و مسیری بالقوه برای رهایی و خودشکوفایی فراهم می‌سازد. به‌طور کلی، رمان النبیذة، بر اساس نظریۀ هورنای، به‌عنوان مطالعۀ موردی غنی از چگونگی تأثیر متقابل شرایط فرهنگی&amp;amp;nbsp;ـ&amp;amp;nbsp;اجتماعی (مانند جنگ و استبداد) و پویایی‌های بین‌فردی در شکل‌گیری شخصیت و بروز روان‌رنجوری عمل می‌کند. این تحلیل نشان می‌دهد که چگونه شخصیت‌ها، برای بقا در دنیایی خصمانه، راهبردهای دفاعی پیچیده‌ای را توسعه می‌دهند؛ اما این دفاع‌ها اغلب به قیمت ازخودبیگانگی و سرکوب &amp;amp;laquo;خود واقعی&amp;amp;raquo; تمام می‌شود. بااین‌حال، این پژوهش پیام پنهان اما قدرتمندی از امید را نیز منتقل می‌سازد و باور هورنای به توانایی ذاتی انسان برای رشد و خودشکوفایی را حتی پس از زخم‌های عمیق روان‌شناختی تأیید می‌کند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>بازنمایی نحوۀ تعامل سطوح روایی در ژانر تریلر جاسوسی بر اساس نظریۀ روایت‌شناسی ژرار ژنت؛ مطالعۀ موردی داستان «بریق الماس» اثر نبیل فاروق</title>
      <link>https://jalc.sbu.ac.ir/article_107026.html</link>
      <description>بیان مسئله و هدف: روایت‌شناسی، یکی از شاخه‌های وابسته به ساختارگرایی، دانشی است که مجموعه‌ای از قوانین کلی دربارۀ گونه‌های داستانی و روایی را در بر می‌گیرد. این دانش، با بهره‌گیری از اصول ساختاری، به سازمان‌دهی عناصر داستان به‌منظور تحقق اهداف مؤلف می‌پردازد. در متن روایت، اجزایی همچون شخصیت‌ها، موضوع، زاویۀ دید، واژه‌ها و تصاویر کارکرد نشانه‌ای دارند. درحالی‌که‌ بیشتر روایت‌شناسان در تعریف ماهوی روایت هم‌داستان‌اند، برداشت‌ها و خوانش‌های گوناگونی از آن عرضه کرده‌اند. در این میان، ژرار ژنت، نظریه‌پرداز برجستۀ فرانسوی، تحت تأثیر جریان ساختارگرایی، در اثر خود با عنوان گفتمان روایی چارچوبی تازه و نظام‌مند از روایت‌شناسی را معرفی کرده است. او روایت را در سه سطح متمایز داستان، روایت و روایتگری بررسی می‌کند. از نگاه ژنت، داستان به توالی واقعی حوادث اطلاق می‌شود، درحالی‌که روایتْ چگونگی بازنمود همان رویدادها در متن است. تعامل این سه سطح از طریق سه مقولۀ بنیادین زمان، وجه و لحن صورت می‌گیرد. مقولۀ زمان به بررسی نسبت میان زمان رخدادها و زمان روایت اختصاص دارد؛ وجه گونه‌ها و درجات روایی را مشخص می‌کند و لحن به کنش گفتاری راوی توجه دارد و در پی کشف صدای روایتگر است. با تکیه بر این چارچوب نظری، می‌توان بررسی کرد که عناصر روایی در ژانر جاسوسی چگونه عمل می‌کنند. ژانر جاسوسی یکی از خرده‌ژانرهای ادبیات پلیسی یا جنایی است که در آن روایت، به‌جای قتل، بر محور جرم‌های پنهانی مانند قاچاق و آدم‌ربایی یا جرم‌های سیاسی می‌چرخد و معمولاً قهرمان قصه یک جاسوس کارکشته است که مأموریتش را در کشوری خارجی انجام می‌دهد. این ژانر اغلب با خرده‌ژانر دیگر ادبیات جنایی، یعنی ژانر تریلر یا دلهره‌آور، درمی‌آمیزد. ویژگی بارز داستان تریلر هیجان و تعلیقات نفس‌گیر است. ترکیب این دو گونه در یک روایت موجب جذابیت و استحکام بیشتر ساختار پیرنگ می‌شود. هدف از این پژوهش واکاوی چگونگی تعامل سطوح روایی در یکی از داستان‌های ژانر جاسوسی ادبیات عربی بر اساس مؤلفه‌های مهم دیدگاه ژنت یعنی زمان، وجه و لحن روایی است. نام داستان مورد پژوهش بریق ‌الماس است. این روایت کوتاه اثر نبیل فاروق نویسندۀ برجستۀ مصری است که آثار فراوانی در زمینۀ ادبیات پلیسی و علمی&amp;amp;nbsp;ـ&amp;amp;nbsp;تخیلی دارد. علت انتخاب داستان تریلر جاسوسی گسترش روزافزون توجه و علاقۀ نویسندگان و مخاطبان در جهان عرب به این ژانر و نیز نشان دادن انطباق این سبک جدید داستانی با ساختار روایت است.روش&amp;amp;shy;‌شناسی: در این جستار نگارندگان کوشیده‌اند، با رویکردی تحلیلی، خوانشی ساختارگرایانه از روایت بریق‌ الماس بر اساس نظریۀ ژرار ژنت ارائه دهند تا در وهلۀ نخست، میزان تبعیت یک داستان ژانر جاسوسی را از اصول حاکم بر ساختار روایت مشخص کنند؛ سپس، چگونگی برقراری ارتباط بین سطوح سه‌گانۀ روایت توسط مؤلفه‌های مدنظر ژنت را تبیین نمایند.بحث و تحلیل: این پژوهش کوشیده است چارچوب نظری خود را بر مبنای الگوی روایی ژرار ژنت استوار سازد. در این الگو، روایت همچون ساختاری نظام‌مند در نظر گرفته می‌شود که به سه سطح متمایزِ داستان، متن روایی و روایتگری (کنش راوی) تقسیم می‌گردد. شیوه‌های تحلیل تعامل میان این سطوح از رهگذر سه مقولۀ بنیادین زمان، وجه و لحن روایی مورد تبیین و بررسی قرار می‌گیرد. بر اساس الگوی مذکور، وظیفۀ زمان روایی ایجاد ارتباط بین دو سطح داستان و روایت است که این کار را از طریق نظم، تداوم و بسامد روایت انجام می‌دهد. طبق بررسی‌ها، نظم روایت اصلی داستان بریق‌ الماس در یک خط زمانی مستقیم و همگام با نظم داستان پیش می‌رود و به‌ندرت دچار زمان‌پریشی گذشته‌نگر یا آینده‌نگر می‌شود. سرعت حرکت روایت نیز، به‌خاطر دوری از درنگ و اتکا به نمایش در غالب داستان، به‌موازات سرعت داستان در حرکت است؛ درعین‌حال، حذف بخش‌هایی از رخدادهای داستان در روایت در فاصلۀ بین خرده‌روایت‌ها به سرعت آن افزوده است. از نظر بسامد رخدادهای داستان در روایت، بریق‌ الماس روایتی تک‌محور است و روایت بازانجام یا مکرر سهم چندانی در آن ندارد. کارکرد لحن روایی برقراری تعامل بین هر سه سطح داستان، روایت و روایتگری است؛ چراکه روایتگر مکان و زمان روایت داستان را به‌وسیلۀ آن مشخص می‌کند. کلیت داستان بریق الماس از لحاظ مکان روایتی برون‌داستانی است؛ زیرا راوی از زاویۀ دید دانای‌ کل نمایشی به داستان نگریسته و آن را روایت می‌کند. از نظر زمانی نیز، این داستان پسازمانی است؛ چراکه روایتگر رخدادهای داستان را پس از وقوع روایت می‌کند. وجه روایی وظیفۀ ارتباط بین دو سطح داستان و روایتگری را بر عهده دارد. در این داستان، راوی با انتخاب شکل روایی نقل و نمایش و شیوۀ گفتار مستقیم توانسته است فاصلۀ بین این دو سطح را کم کند. همچنین، استفادۀ راوی از چشم‌انداز همسان یا کانون درونی باعث شده است روایتگر دید محدودی به داستان داشته باشد. درواقع نویسنده، با گزینش عامدانۀ این چشم‌انداز، نفوذ نکردن راوی به درون شخصیت‌های داستان را وسیله‌ای برای حفظ شکل دراماتیک داستانش قرار داده است، که لازمۀ ژانر تریلر جاسوسی است.دستاوردها: نتایج به‌دست‌آمده از تحلیل‌ها حاکی از آن است که نویسنده، با گزینش شیوه‌های مناسب، از انواع زمان و لحن و وجه روایی برای افزودن به سرعت و هیجان که لازمۀ ژانر تریلر است بهره برده و اصول دراماتیک داستان جاسوسی را به‌خوبی مراعات کرده است. همین گزینش به‌جای شیوه‌های روایی به نویسنده کمک کرده است اثری زیبا و هم‌تراز با آثار جاسوسی دنیا عرضه کند تا قادر به جذب مخاطب جوان عرب در بین انبوه آثار غربی باشد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>کارکرد بلاغی و معنایی توریه در دیوان ابن حجر عسقلانی؛ مطالعهٔ موردی «المقاطیع»</title>
      <link>https://jalc.sbu.ac.ir/article_107038.html</link>
      <description>بیان مسئله و هدف: ادبیات عرب در عصر ممالیک، به ویژه در مصر و شام، شاهد تحولات عمیق و پیچیده‌ای در سطوح فکری و هنری بود. سقوط حکومت ایوبیان و تثبیت قدرت ممالیک فضای فرهنگی و اجتماعی نوینی فراهم آورد که زمینۀ شکوفایی فنون بلاغی و صنایع ادبی را مهیا ساخت و این فنون یکی از شاخص‌های برجستۀ ادبیات این دوره شد. در میان این فنون، توریه به‌عنوان ابزار بلاغی پیشرفته‌ای مطرح شد که با ایجاد دو یا چند معنا در یک واژه یا عبارت امکان افزودن لایه‌های متعدد معنایی را برای شاعر فراهم می‌کرد و خواننده را به مشارکت فعال در تفسیر متن و کشف معانی پنهان دعوت می‌نمود. اگرچه توریه پیش از این در سنت بلاغی عرب وجود داشت، اما در عصر ممالیک به اوج خود رسید و ویژگی متمایز شعر و نثر شد. اهمیت آن نه‌تنها از منظر زیبایی‌شناسی بلکه به‌علت نقش ارتباطی میان متن و مخاطب شایان توجه است. توریه به شاعر امکان می‌دهد تا معانی ضمنی، چندگانه و حتی انتقادی را با ظرافت هنری منتقل کند و مهارتش در ترکیب ذوق ادبی با توانایی بلاغی را نشان دهد. پژوهش‌های جدید نشان داده‌اند که توریه یکی از عوامل اصلی تمایز شعرای ممالیک از پیشینیان است، زیرا هم غنای معنایی و هم پیچیدگی بلاغی فراهم می‌آورد. ابن حجر عسقلانی، فقیه و محدث برجستۀ قرن نهم هجری، نمونه‌ای بارز از این تعامل میان علم و شعر است. وی، علاوه‌بر جایگاه علمی و مذهبی، دارای مهارت شعرسرایی بود و دیوان او، به‌ویژه بخش "المقاطیع"، سرشار از نمونه‌های متنوع و پیچیده از توریه است. این پژوهش کارکردهای بلاغی و معنایی توریه در اشعار ابن حجر را تحلیل می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه او از این ابزار هنری برای تعمیق معنا، گسترش افق دریافت مخاطب و غنی‌سازی ادبیات ممالیک بهره برده است.روش‌&amp;amp;shy;شناسی: پژوهش با روش توصیفی ـ تحلیلی دقیق انجام شده است که تحلیل متنی شعر را با توجه به زمینه‌های تاریخی و فرهنگی ترکیب می‌کند. در مرحلۀ نخست پژوهش، مبانی نظری توریه شامل تعریف، سیر تاریخی و انواع آن در منابع بلاغی کلاسیک بررسی شد. این چارچوب امکان شناسایی دقیق نمونه‌ها و طبقه‌بندی آن‌ها را فراهم کرده و ویژگی‌های انواع توریه (لفظی، معنوی و مرکب) و نقش آن‌ها در تقویت تعامل خواننده و تفکر انتقادی بررسی شده است. در مرحلۀ دوم، دیوان ابن حجر به‌ویژه بخش&amp;amp;laquo;المقاطیع&amp;amp;raquo; به‌طور نظام‌مند مطالعه ش. نمونه‌های برجستۀ توریه استخراج و با معیارهای بلاغی و زیبایی‌شناختی تحلیل شد و تعامل آن با دیگر صنایع ادبی مانند طباق، جناس و استعاره بررسی گردید. همچنین، تأثیر توریه در ساختار کلی متن و جریان معنایی شعر ارزیابی شد. تحلیل فرهنگی و اجتماعی عصر ممالیک نیز لحاظ شد تا نقش محیط ادبی و گرایش‌های عمومی در استفادۀ ابن حجر از توریه روشن شود. مطالعات تطبیقی با شعرای هم‌عصر نیز برای ارزیابی میزان نوآوری یا تطابق با جریان غالب شعر ممالیکی انجام شد.بحث و تحلیل: یافته‌ها نشان می‌دهد که ابن حجر توریه را نه صرفاً به‌عنوان بازی لفظی، بلکه به‌عنوان ابزار تولید معنا و تعمیق تجربه شعر در نظر گرفته است. توریه به او امکان می‌دهد تا متن چندلایه خلق کند و از تک‌معنایی فاصله گیرد، به‌گونه‌ای که خواننده در فرایند کشف معانی پنهان مشارکت فعال داشته باشد. توریه به ایجاد متنی غنی از منظر فکری و احساسی کمک می‌کند که بین تأمل زیبایی‌شناختی و درک شناختی تعادل برقرار می‌سازد. گاهی توریه برای ایجاز به کار رفته و امکان انتقال بیشترین معنا با کمترین واژه فراهم شده است و در مواقع دیگر، واژگان کلیدی را برجسته کرده و نقش سازمان‌دهنده در ساختار شعر یافته است. از منظر موسیقایی، توریه ریتم و آهنگ متن را تقویت کرده و یکنواختی را کاهش داده است. پژوهش نشان می‌دهد که ابن حجر نوآوری‌هایی نیز داشته و معانی دقیق یا دور را با توجه به زمینۀ دینی و علمی خود برمی‌گزیده، که موجب ایجاد تعادل بین دانش شرعی و ذوق شعری می‌شده است. این ویژگی در مقاطع کوتاه او مشهود است؛ جایی که، با ایجاز و ابهام، معنایی دوگانه میان بعد دینی و زیبایی‌شناختی ایجاد می‌کند و تعامل متن با مخاطب را افزایش می‌دهد. از منظر فرهنگی، گسترش استفاده از توریه نشان‌دهندۀ گرایش عمومی عصر ممالیک به نمایش مهارت بلاغی و رقابت هنری میان شاعران است؛ جایی که شعر بیشتر به‌عنوان عرصه‌ای برای نمایش توانایی‌های فکری و هنری عمل می‌کند تا بیان صرف عاطفه. بااین‌حال، ابن حجر توانسته است تعادل میان زیبایی لفظی و عمق معنایی را حفظ کند و از تصنع بیش از حد پرهیز نماید، که آثارش را نمونه‌ای برجسته و متمایز از شعر ممالیکی ساخته است.دستاوردها: پژوهش نشان می‌دهد که توریه در دیوان ابن حجر کاربردی گسترده و چندوظیفه‌ای دارد و به غنای معنا و شکل‌گیری سبک شعری شخصی کمک کرده است. انواع توریه (لفظی، معنوی و مرکب) شبکه‌ای از معانی ظریف و چندلایه ایجاد کرده که هم زیبایی متن را ارتقا داده و هم مشارکت فعال خواننده را برانگیخته است. توریه به‌مثابۀ ابزاری برای ایجاز، برجسته‌سازی مفاهیم کلیدی و پیوند میان معانی صریح و ضمنی عمل می‌کند و با دیگر صنایع ادبی هماهنگ می‌شود تا متنی یکپارچه و چندبعدی خلق کند. مطالعۀ بخش&amp;amp;laquo;المقاطیع&amp;amp;raquo; نشان داد که توریه نه‌تنها آرایه‌ای زبانی بلکه عنصر بنیادین سبک ابن حجر و بازتابی از فضای فکری و فرهنگی عصر ممالیک است. تحلیل کارکردهای توریه جایگاه ادبی ابن حجر را میان شاعران هم‌عصر روشن می‌سازد و درک عمیق‌تری از نقش صنایع بلاغی در ادبیات این دوره فراهم می‌آورد؛ ضمن آنکه سهم او در توسعۀ فنون شعری عربی و غنای بیانی آن را نمایان می‌سازد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>تحلیل روان‌شناسانهٔ شخصیت در رمان «بئر الحرمان» اثر احسان عبدالقدوس بر اساس نظریۀ طرح‌وارۀ درمانی جفری یانگ</title>
      <link>https://jalc.sbu.ac.ir/article_107042.html</link>
      <description>بیان مسئله و هدف: یکی از رمان‌های پست‌مدرن عربی بئر الحرمان نوشتۀ روان‌پزشک و نویسندۀ مصری احسان عبدالقدوس است که به‌صورت ‌اول‌شخص به رشتۀ تحریر درآمده است. این رمان انتقادی از شرایط حاکم بر کشورهای عربی و فضای سنتی و مردسالارانۀ آن‌ها به‌ویژه مصر پرده برمی‌دارد. نویسندۀ داستان تلاش می‌کند تا ناراحتی خود را از این موقعیت‌ها از رهگذر محتوای متن و آفرینش شخصیت‌ها بیان کند. رمان بئر الحرمان حول محور دختری به نام &amp;amp;laquo;ناهد&amp;amp;raquo; و ناپدری‌اش &amp;amp;laquo;محمد فخرالدین&amp;amp;raquo; می‌چرخد، که به برخی عقده‌های روانی گرفتارند و مشکلات روانی آن‌ها ریشه در گذشته دارد؛ به‌طوری‌ که ناهد، با برقراری روابط عاشقانه‌ با مردان غریبه و وابسته شدن به آن‌ها، رسوایی خویش را رقم‌ می‌زند و خانواده‌اش را، که روزگاری دوستش داشتند، وادار می‌سازد او را ترک کنند. محمد فخرالدین نیز، براثر اتفاقاتی که در گذشته بین او و همسرش رخ داده، به دنبال انتقام از همسرش است. این دو شخصیت، از بین سایر شخصیت‌های رمان یادشده، دائماً برای کنار آمدن با مشکلات می‌کوشند، که این امر به فعال شدن طرح‌واره‌ها در آن‌ها دامن می‌زند. این رمان به‌طرز درخشانی رنج آن‌ها را می‌نمایاند. نگارندگان دریافتند که‌ علت بسیاری از اتفاقات روی‌داده برای شخصیت‌های رمان بئر الحرمان را می‌شود در لابه‌لای نظریۀ طرح‌وارۀ درمانی جفری یانگ جست‌وجو کرد. بررسی‌‌ها حاکی از آن است که مشکلات روانی ناهد و ناپدری‌اش ریشه در گذشتۀ آن‌ها دارد. این مسئله ذهن نویسندگان پژوهش را به‌سمت یافتن طرح‌واره‌های موجود در شخصیت‌های برجستۀ رمان بئر الحرمان، یعنی ناهد و محمد فخرالدین، و عوامل مؤثر در شکل‌گیری رفتارهای آن‌ها و نیز اقدامشان برای رهایی از طرح‌واره‌های غیرشرطی و پناه آوردن به طرح‌واره‌های شرطی سوق داده است.روش‌شناسی: هدف از این پژوهش، که به شیوۀ توصیفی و تحلیلی به نگارش درآمده است، نگاهی مشخص به جهان عرب، به‌ویژه جامعۀ مصر، و بررسی تأثیر آن در روان‌رنجوری شخصیت‌های ناهد و محمد فخرالدین و همچنین عوامل مؤثر در شکل‌گیری طرح‌واره‌‌ها در آن‌ها است. همچنین، هر طرح‌وارۀ شرطی در شخصیت‌های آن‌ها آشکار و از طریق مثال‌ها نقد و تحلیل می‌شود. این پژوهش، با تحلیل شخصیت‌های روان‌رنجور داستان، به مخاطب این امکان را می‌دهد که شخصیت آن‌ها را از منظر روان‌کاوی رصد کند و طرح‌واره‌های شرطی جفری یانگ را در آن‌ها تحلیل نماید.بحث و تحلیل: از میان انواع طرح‌واره‌های شرطی ذکرشده، ناهد دچار طرح‌واره‌های بازداری هیجانی و فرمان‌برداری و محمد فخرالدین، ناپدری او، دچار طرح‌واره‌های ایثار، فداکاری و معیارهای سخت‌گیرانه است. ازآنجاکه محیط خانواده و بستری که کودک در آن پرورش‌ می‌یابد در پیدایش طرح‌واره‌های سازگار اولیۀ او اهمیت زیادی دارد،‌ می‌توان اذعان کرد که ناهد از دو جهت دنیایی از &amp;amp;laquo;طرد و بریدگی&amp;amp;raquo; را تجربه کرده است: اولی حاصل بی‌مهری ناپدری‌اش به مادرش بوده و دومی حاصل رابطۀ عاشقانه‌اش با هم‌کلاسی‌اش هشام. این حوزه مشتمل بر طرح‌واره‌های اولیه و بی‌قیدوشرط &amp;amp;laquo;محرومیت عاطفی، کمبود و شرم&amp;amp;raquo; است که ناهد در آن اسیر شده است و با طرح‌وارۀ شرطی &amp;amp;laquo;اطاعت&amp;amp;raquo; سعی‌ می‌کند از طرح‌واره‌های مذکور فرار کند. او ابتدا &amp;amp;laquo;سبک مقابله‌ای مطیعانه&amp;amp;raquo; را انتخاب می‌کند و سپس &amp;amp;laquo;جبران افراطی&amp;amp;raquo; را برای مقابله با طرح‌واره‌هایش در پیش می‌گیرد. یکی از علل ظهور طرح‌واره‌های ناسازگار در شخصیت محمد فخرالدین ارضا نشدن نیازهای عاطفی مانند امنیت و ثبات در رابطۀ عاطفی با همسر و همچنین، محبت و پذیرش است. از پنج حوزۀ اصلی طرح‌وارۀ ایجادشده توسط یانگ، حوزۀ دوم، &amp;amp;laquo;خودگردانی و عملکرد مختل&amp;amp;raquo;، در شخصیت ناپدری برجسته‌تر است. این حوزه خود را به شکل &amp;amp;laquo;وابستگی، خودِ توسعه‌نیافته، گرفتار و بازنده&amp;amp;raquo; در شخصیت او نشان می‌دهد و شخصیتی با طرح‌وارۀ انتقادی افراطی ایجاد می‌کند که دائماً همسرش را به&amp;amp;lrm;‌خاطر اشتباهات گذشته سرزنش می‌کند.&amp;amp;nbsp;دستاوردها: نتایج پژوهش نشان می‌دهد که دو شخصیت موردبررسی، ناهد و محمد فخرالدین، از بین انواع طرح‌واره‌های شرطی، به ترتیب گرفتار طرح‌واره‌های بازداری عاطفی، فرمان‌برداری، فداکاری و معیارهای انعطاف‌ناپذیرند. اگرچه ناهید در دوران کودکی از مراقبت‌های ویژۀ ناپدری‌اش برخوردار بوده، اما متوجه کمبود محبت ناپدری به مادرش می‌شده و بروز این امر در ضمیر ناخودآگاهش به شکل‌گیری عقده‌های روانی او منجر شده است. بنابراین، ناهد سعی می‌کند عقده‌هایش را به‌سمت نفرت از پدرش یا نفرت از مردی که اطمینان دارد پدرش است سوق دهد؛ اما عشق و علاقۀ ناپدری‌اش به او جایی برای نفرت برایش باقی نمی‌گذارد و همۀ این عقده‌ها پنهان می‌مانند. ناهد، با گذشت زمان و افزایش عقده‌های روانی‌اش، مسیر خطرناکی را در پیش می‌گیرد. او از مواجهه با سرنوشتی مشابه سرنوشت مادرش بسیار می‌ترسد. به همین دلیل، نمی‌تواند با ذهن خودآگاهش با این ترس روبه‌رو شود و آن را بپذیرد. بدین ترتیب، ترس در ناخودآگاه او باقی می‌ماند و شخصیت دوم او را شکل می‌دهد. با تقویت این شخصیت، ظاهر بیرونی او کم‌رنگ می‌شود. او گاهی در حالتی شبیه به کما فرو می‌رود و در وسواس رابطۀ عاطفی شدید غرق می‌شود، تا جایی که برای فرار از محرومیت یا برای جبران محرومیتی که مادرش متحمل شده بود تسلیم هر مردی می‌شود که سر راهش قرار می‌گیرد. محمد فخرالدین مبالغ هنگفتی را صرف بزرگ کردن و مراقبت از ناهد کرده است. او برای ناهید چیزی بیش از پدر واقعی بوده و در این زمینه افراط می‌کرده، که ناشی از احساس گناهش به‌خاطر ظلمی بود که به همسرش کرده بود. بنابراین، برای فرار از عذاب وجدانی که بر او چیره شده است، به فداکاری‌های افراطی متوسل می‌شود.</description>
    </item>
    <item>
      <title>نقد بوم‌گرای پیوند انسان و طبیعت در رمان «تغریبة القافر» زهران قاسمی</title>
      <link>https://jalc.sbu.ac.ir/article_107048.html</link>
      <description>بیان مسئله و هدف: در دوران کنونی که بحران‌های زیست‌محیطی طبیعت را با مشکلات جدی روبه‌رو کرده است، پرداختن به رابطۀ انسان و طبیعت در آثار ادبی از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. نقد بوم‌گرا رشته‌ای نوظهور در ادبیات است که با رویکردی انتقادی و با هدف آگاهی‌بخشی دربارۀ مسائل زیست‌محیطی به واکاوی و تحلیل رابطۀ انسان و محیط‌زیست، نقد نگرش انسان‌محور، تصویر طبیعت در متون ادبی، اخلاق زیست‌محیطی و موضوعاتی از این دست می‌پردازد. در این نقد، طبیعت پس‌زمینه‌ای منفعل نیست، بلکه کنشگری فعال و پویا است که در برابر تخریب‌های انسان ساکت نمی‌ماند و به آن واکنش نشان می‌دهد. تصویر طبیعت و عناصر آن در آثار بسیاری از نویسندگان قابل ملاحظه است، که خود بر پیوند بینامتنی ادبیات و محیط&amp;amp;zwj;‌زیست دلالت دارد. رمان تغریبة القافر یکی از آثار اخیر زهران قاسمی، نویسندۀ مشهور عمانی، در ادبیات عربی است که با سبک رئالیسم جادویی به بررسی مفاهیمی چون آب، چگونگی بهره‌برداری انسان از طبیعت و منابع آن، مداخلۀ انسان در چرخه‌های طبیعی و عوارض ناشی از آن، معضلات و مشکلات زیست‌محیطی چون خشک‌سالی و پیامدهای متأثر از آن می‌پردازد. این داستان روایت زندگی شخصی به نام سالم بن عبدالله است که از بدو تولد پیوندی عمیق و ناگسستنی با آب دارد. او که از همبستگی ذاتی با طبیعت و آب برخوردار است، از موهبت شنیدن نجوای آب‌های زیرزمینی در جهت کمک به مردمش در بحران‌های زیست‌محیطی بهره می‌برد؛ اما این پیوند ذاتی و معنوی او با طبیعت زمانی دچار چالش می‌شود که با بهره‌برداری بی‌رویه از زمین و حفر گستردۀ قنات‌ها سیمای زمین را دگرگون می‌سازد. این اقدام او باعث اخلال در نظم طبیعی زمین می‌شود؛ بنابراین، طبیعت در برابر این رفتار او ساکت نمی‌ماند و پاسخی قاطع و سخت در دفاع از خود به او می‌دهد. روند افزایش بحران‌های زیست‌محیطی، بی‌توجهی انسان به طبیعت و خلأ پژوهشی موجود در رمان تغریبة القافر از این منظر، ضرورت انجام چنین پژوهشی را روشن می‌سازد. این جستار، با هدف آشکار ساختن لایه‌های معنایی پنهان در این رمان و تبیین پیچیدگی‌های تعامل و تقابل انسان و طبیعت، به واکاوی و تحلیل پیوند انسان و طبیعت می‌پردازد و در پی پاسخ‌گویی به این دو پرسش اساسی است‌: فرایند دگرگونی هویت ِشخصیت اصلی داستان چگونه از فردیت به‌سوی اتحاد و هماهنگی با طبیعت پیش می‌رود؟ در رمان تغریبة القافر، طبیعت به‌عنوان قدرتی بزرگ و یاری‌رسان و درعین‌حال کیفردهنده چگونه به تصویر کشیده شده است؟روش‌شناسی: این پژوهش، با شیوۀ توصیفی تحلیلی و بهره‌گیری از مبانی و اصطلاحات کلیدی نقد بوم‌گرا همچون ارزش ذاتی و ارزش ابزاری، انسان‌محوری و بوم‌محوری، درهم‌تنیدگی و مواردی از این دست، پیوند انسان و طبیعت در رمان تغریبة القافر را از منظر نقد بوم‌گرا بررسی می‌کند. به این منظور، پس از گذاری کوتاه به زندگی و آثار زهران قاسمی، توضیحاتی دربارۀ نقد بوم‌گرا و اصطلاحات مهم آن ارائه می‌شود. در پایان، واکاوی این جستار در چهار محور اساسی انجام می‌شود: از تأمل در تولد از آب و پیوند با طبیعت و روایت یگانگی با آن شروع می‌شود، سپس به تحلیل تقابل انسان و طبیعت می‌پردازد و سرانجام به بازگشت به هویت بوم‌محور در آغوش طبیعت می‌انجامد.بحث و تحلیل: در داستان تغریبة القافر، ارتباط خاص شخصیت اصلی داستان با طبیعت در ابتدا سبب برتری او بر دیگر شخصیت‌ها است. او در آغاز برای طبیعت ارزش ذاتی قائل می‌شود؛ اما، در ادامۀ داستان، او نمادی از انسان معاصر است که با بهره‌برداری بی‌رویه‌ از زمین به استثمار طبیعت می‌پردازد. این عمل او نشان‌دهندۀ نگرش انسان‌محورانه به طبیعت است که در آن، انسان را هدف و طبیعت را صرفاً ابزاری برای رسیدن به اهداف انسان در نظر می‌گیرد. در این داستان، طبیعت همچون عاملی فعال ظاهر می‌شود و پاسخی کوبنده و سخت به متجاوز می‌دهد. گرفتار شدن شخصیت اصلی در چاه آب اتفاق و حادثه‌ای معمولی نیست، بلکه واکنشی مستقیم و هدفمند به رفتارهای نابهنجار اوست. این وضعیت او را ناگزیر به رویارویی با قوای طبیعت می‌کند. او در حین مبارزه به محدودیت وجودی خود پی می‌برد و برای رفع نیازهای ابتدایی خویش (مثل آب و غذا) از همان طبیعتی که به او ظلم کرده است یاری می‌جوید. این تقابل نمونۀ بارزی از تضاد میان ارادۀ انسان و نظم کلی طبیعت به شمار می‌رود. بنا بر باور نگارندگان، این وضعیت سبب می‌شود نگرش او به‌تدریج از انسان‌محوری به بوم‌محوری تغییر یابد. درواقع، اسارت در چاه به او فرصتی می‌دهد تا خودِ حقیقی‌اش را دریا‌بد و به درک عمیق‌تری از جایگاه انسان در جهان طبیعی دست یابد. پایان باز داستان نشان از سرنوشت نامعلوم شخصیت اصلی دارد؛ اما، با توجه به اینکه در داستان نشانه‌هایی از تغییر نگرش او دربارۀ طبیعت و درک جایگاهش به‌عنوان جزئی از آن وجود دارد، می‌توان گفت که طبیعت او را می‌بخشد و به او فرصتی برای حیات دوباره می‌دهد؛ یا او را به کام مرگ می‌کشاند، که البته در این صورت می‌توان مرگ او را نوعی استحاله و وحدت وجودی با طبیعت تلقی کرد.دستاوردها: در رمان تغریبةالقافر، طبیعت عامل فعالی است که هم‌زمان نقش چالشگر و حامی را ایفا می‌کند. از یک طرف، شخصیت اصلی را با پیامدهای کنش‌های نادرستش رو‌به‌رو می‌سازد و از طرف دیگر، با فراهم آوردن منابع حیاتی، به بقای او یاری می‌رساند. حاصل این رویارویی تحول هویت شخصیت اصلی از انسان‌محوری به بوم‌محوری است، که خود بیانگر پیوند ناگسستنی میان انسان و طبیعت است. او در مسیر این دگرگونی از نگرش ابزاری به طبیعت فاصله می‌گیرد و به وحدت وجودی و یگانگی با جهان طبیعی دست می‌یابد و در هر دو حالت زندگانی و فنا سرنوشت او با طبیعت گره می‌خورد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>چالش‌های پایبندی به نظام معنایی همگرا در ترجمهٔ متون طب سنتی (نمونهٔ موردمطالعه: برگردان اکبر داناسرشت از کتاب شفای ابن سینا)</title>
      <link>https://jalc.sbu.ac.ir/article_107049.html</link>
      <description>بیان مسئله و هدف: ترجمۀ متون علمی و کهن، به‌ویژه در حوزۀ طب سنتی، همواره با چالش‌هایی در ساختار، واژگان و انتقال نقش ارتباطی متن همراه است. ترجمه در این قلمرو صرفاً انتقال واژه‌ها از زبانی به زبان دیگر نیست، بلکه تلاشی گفتمانی برای بازآفرینی معنا در بافت فرهنگی و تاریخی جدید است. در ترجمۀ آثار فلسفی و طبی ابن ‌سینا این مسئله برجسته‌تر است؛ زیرا زبان و ساختار و جهان‌بینی خاص متن مبدأ، و ضرورت دقت علمی و وفاداری به محتوا، در عین‌ قابل‌ فهم بودن متن برای مخاطب معاصر، فشار دوگانه‌ای برای مترجم ایجاد می‌کند. در ترجمۀ اکبر داناسرشت از بخش &amp;amp;laquo;علم‌النفس&amp;amp;raquo; کتاب شفا، پایبندی شدید به نظام معنایی ‌هم‌گرا و وفاداری لفظی به ساختار متن عربی باعث پدید آمدن نوعی &amp;amp;laquo;فاصلۀ گفتمانی&amp;amp;raquo; میان متن مقصد و خواننده شده است؛ فاصله‌ای که به‌جای ایجاد ارتباط معنایی میان دو زبان، شکاف میان دامنۀ معنایی متن و دامنۀ دریافت خواننده را افزایش می‌دهد. مسئلۀ اصلی پژوهش این است که کدام مؤلفه‌های گفتمانی و روشی مترجم را به این پایبندی‌ واداشته و این انتخاب چه پیامدهایی برای نقش ارتباطی و کارکرد علمی متن داشته است. هدف از این پژوهش تحلیل انتقادی ترجمۀ داناسرشت با تکیه بر نظریات گفتمان‌محور ترجمه، به‌ویژه دیدگاه‌های لارنس ونوتی دربارۀ بیگانه‌سازی، ناپیدایی مترجم و نظام معنایی ‌هم‌گرا، و نیز بررسی میزان تحقق نقش اطلاع‌رسانی و کاربردی متن علمی شفا در ترجمۀ فارسی است.روش‌شناسی: پژوهش پیش‌رو ماهیتی توصیفی&amp;amp;nbsp;ـ&amp;amp;nbsp;تحلیلی دارد و مبتنی بر چارچوب نظری مطالعات ترجمۀ معاصر به‌ویژه رویکرد گفتمانی است. ابتدا مفاهیم کلیدی همچون &amp;amp;laquo;نظام معنایی ‌هم‌گرا و نا‌هم‌گرا&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;وفاداری&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;معادل‌یابی&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;بیگانه‌سازی&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;بومی‌سازی&amp;amp;raquo; و &amp;amp;laquo;واحد ترجمه&amp;amp;raquo; بر اساس آرای ونوتی، نایدا، مانفردی، رایس، هولمز، زوهر و دیگر نظریه‌پردازان تبیین می‌شود. سپس، ترجمۀ داناسرشت از بخش‌هایی از کتاب شفا، با ارجاع به متن عربی و نمونه‌های متعدد، از دو منظر بررسی می‌شود: یکی از منظر تحلیل دستوری و ساختاری؛ یعنی بررسی میزان بسندگی، تبعیت از ساختار زبان مبدأ، انسجام نحوی و میزان تعدیل یا جرح. دوم، تحلیل معنایی و واژگانی؛ یعنی واکاوی ابهام‌های واژگانی، انتخاب برابرهای نامأنوس، ترجمه‌های لفظ‌گرا و میزان انتقال نقش متن. همچنین، تلاش شده است تا زمینه‌های فرهنگی، تاریخی و معنایی مؤثر بر انتخاب‌های مترجم، به‌ویژه رویکرد قدسی به متن و مؤلف، تبیین شود. بدین ترتیب، پژوهش با پیوند تحلیل زبانی و بررسی گفتمانی در پی آن است که علل بروز ناهم‌زیستی گفتمانی میان متن مقصد و مخاطب امروز را آشکار سازد.بحث و تحلیل: یافته‌ها نشان می‌دهد که ترجمۀ داناسرشت، به‌جای پیروی از رویکردی پویا و نقش‌محور، به نظام معنایی ‌هم‌گرا به‌شدت متکی است؛ یعنی انتقال واژگان و ترکیبات و ساختارهای متن عربی، بدون تعدیل‌های لازم برای زبان مقصد. این الگو چند پیامد عمده داشته است: یکی ابهام ساختاری و واژگانی؛ به این معنی که در بسیاری از جمله‌ها ساختار پیچیدۀ عربی عیناً به فارسی منتقل شده است و عبارت‌هایی مانند &amp;amp;laquo;حصول شیء&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;مقارن انفعال&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;استحاله&amp;amp;raquo;، &amp;amp;laquo;لاتفارق&amp;amp;raquo; و &amp;amp;laquo;مبدأ&amp;amp;raquo; بدون جایگزین‌های طبیعی فارسی به‌ کار رفته‌اند. این امر خوانش را دشوار و متن را از کارکرد اطلاع‌رسانی دور کرده است. نمونه‌های بررسی‌شده نشان می‌دهد که کمترین تغییرات در واحد ترجمه می‌توانست متن را به زبان مقصد نزدیک‌تر کند، بدون آنکه به معنا لطمه بزند. دوم، غلبۀ زبان فنی و کهن‌گرایی کنترل‌نشده؛ برای مثال، ونوتی تأکید می‌کند که در ترجمۀ روان باید از کهن‌گرایی و چندمعنایی غیرضروری پرهیز شود. برعکس، در این ترجمه، زبان فنی و کهن بدون مدیریت گفتمانی وارد متن شده و بیگانگی برای مخاطب ایجاد کرده است. این بیگانه‌سازی از نوع مطلوب ونوتی نیست، بلکه از جنس &amp;amp;laquo;گرته‌برداری&amp;amp;raquo; است که نقش ارتباطی متن را مختل می‌کند. سوم، ناپیدا کردن خواننده به‌جای ناپیدا کردن مترجم؛ یعنی درحالی‌که ایدۀ &amp;amp;laquo;ناپیدایی مترجم&amp;amp;raquo; در ترجمۀ روان به حذف نشانه‌های دخالت مترجم منجر می‌شود، در این مورد مترجم چنان در پس ساختار متن عربی پنهان شده که به‌جای شفافیت، متن مقصد خواننده را ناپیدا کرده و او را از مشارکت در فهم متن بازداشته است. چهارم، نقش گفتمان قدسی در انتخاب‌های مترجم؛ یعنی پژوهش نشان می‌دهد که مترجم، آگاه یا ناخودآگاه، با رویکردی قدسی با متن ابن ‌سینا مواجه شده است. تقدس زبان عربی، جایگاه علمی و فلسفی ابن‌ سینا و ماهیت کلاسیک متن نوعی فشار گفتمانی بر مترجم وارد کرده است که تا حد امکان ساختار مبدأ را حفظ کند، گویی حفظ صورت متن معادل با حفظ مقام علمی آن است. این امر باعث شده ترجمه، به‌جای پیروی از هنجارهای زبان مقصد و نیازهای خواننده، به هنجارهای زبان مبدأ وفادار بماند؛ درنتیجه، شکاف گفتمانی بزرگی میان متن و خوانندهٔ معاصر ایجاد شده است.دستاوردها: پژوهش پیش‌رو چند نتیجۀ مهم را آشکار می‌سازد. نخست آنکه پایبندی افراطی به نظام معنایی ‌هم‌گرا در ترجمۀ متون علمی&amp;amp;nbsp;ـ&amp;amp;nbsp;تاریخی ممکن است به &amp;amp;laquo;نامتن‌ شدن&amp;amp;raquo; متن مقصد بینجامد؛ به این معنا که متن، با وجود درستی واژگان، نقش ارتباطی خود را از دست می‌دهد و کارکرد علمی آن مختل می‌شود. همچنین، روشن شد که ترجمۀ داناسرشت نمونه‌ای از سوءبرداشت از مقولۀ وفاداری است؛ زیرا وفاداری به متن مبدأ باید تابع سه عنصر باشد: نیت نویسنده، زبان مقصد و نیاز خواننده؛ اما تمرکز افراطی بر عنصر نخست سبب نادیده‌ گرفتن دو عنصر دیگر شده است. افزون‌بر این، عامل گفتمانی تقدس نقش مهمی در سبک ترجمه داشته و مترجم، در تلاش برای حفظ شأن علمی و قدسی متن، ساختارهای عربی را تقریباً بدون هیچ‌گونه تعدیل به زبان مقصد منتقل کرده است. بر اساس این نتایج، ترجمۀ مطلوب متون طب سنتی نیازمند ایجاد تعادل میان بیگانه‌سازی و بومی‌سازی است؛ به‌گونه‌ای که نه گرته‌برداری تحت‌اللفظی مناسب باشد و نه ساده‌سازی افراطی؛ زیرا ترجمۀ علمی باید در خدمت انتقال دانش و احیای میراث علمی قرار گیرد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>بررسی نقد تکوینی گلدمن در رمان «طفل الممحاة» اثر ابراهیم نصرالله؛ بازتاب شرایط اجتماعی و تاریخی فلسطین</title>
      <link>https://jalc.sbu.ac.ir/article_107054.html</link>
      <description>بیان مسئله و هدف: ادبیات همواره از مهم‌ترین ابزارهای بازنمایی و تحلیل شرایط اجتماعی و تاریخی جوامع مختلف بوده و در بسیاری از دوره‌ها توانسته است تجربه‌های جمعی، بحران‌های هویتی و تحولات سیاسی را در قالبی هنری و معنادار ثبت و تفسیر کند. در ادبیات معاصر عرب، به‌ویژه در حوزهٔ مسائل اجتماعی و سیاسی، آثار متعددی پدید آمده‌ که به‌صورت عمیق و انتقادی به بازنمایی دردها، رنج‌ها و مبارزات ملت‌ها، به‌ویژه ملت فلسطین، پرداخته است. در&amp;amp;nbsp;این&amp;amp;nbsp;میان، رمان &amp;amp;laquo;طفل الممحاة&amp;amp;raquo;، اثر ابراهیم نصرالله، که بخشی از مجموعهٔ &amp;amp;laquo;الملهاة الفلسطینیة&amp;amp;raquo; به‌شمار می‌رود، جایگاهی ویژه دارد، زیرا این اثر نه‌تنها روایتگر سرگذشت فردی یک شخصیت، بلکه بازتاب‌دهندهٔ وضعیت تاریخی، اجتماعی و ذهنی جامعهٔ فلسطین در یکی از بحرانی‌ترین دوره‌های حیات خود است. این رمان با تمرکز بر زندگی فؤاد، از کودکی تا نوجوانی، و ورود او به عرصهٔ مبارزه تصویری چندلایه از زیست فلسطینی در بستر اشغال، شکست، نفوذ قدرت‌های استعماری و فرو‌پاشی ارزش‌های اخلاقی ارائه می‌دهد. روایت سقوط فؤاد از بام خانه و نجات معجزه‌آسای او، که به امیدهای بزرگ مادرش برای آیندهٔ فرزندش می‌انجامد، در سطحی نمادین، آغاز شکل‌گیری انتظارات جمعی و اسطوره‌سازی از قهرمان را بازنمایی می‌کند. پیوستن فؤاد به ارتش آزادی‌بخش فلسطین و مواجهٔ او با نفوذ انگلیسی‌ها و بازی‌های سیاسی نشان‌دهندهٔ شکاف میان آرمان‌های انقلابی و واقعیت‌های تلخ تاریخی است. مسئلهٔ اصلی این پژوهش آن است که رمان &amp;amp;laquo;طفل الممحاة&amp;amp;raquo;، به‌عنوان متنی ادبی، چگونه ساختارهای ذهنی و آگاهی جمعی فلسطینیان را در پیوند با شرایط اجتماعی و تاریخی بازتاب می‌دهد. تحلیل و بررسی این رمان از منظر نقد تکوینی لوسین گلدمن هدف پژوهش حاضر است تا، از خلال آن، رابطهٔ میان تجربهٔ فردی، آگاهی جمعی و ساختارهای عینی تاریخی و اجتماعی فلسطین روشن شود و لایه‌های پنهان معنایی اثر آشکار گردد.روش‌&amp;amp;shy;شناسی: پژوهش حاضر با تکیه بر نظریهٔ ساختارگرایی تکوینی لوسین گلدمن و با بهره‌گیری از روش توصیفی ـ تحلیلی انجام شده است. در این رویکرد، اثر ادبی نه به‌عنوان محصولی صرفاً فردی، بلکه به‌مثابهٔ برآیند آگاهی جمعی یک گروه اجتماعی در بستر شرایط اقتصادی، سیاسی و تاریخی خاص بررسی می‌شود. بدین منظور، متن رمان &amp;amp;laquo;طفل الممحاة&amp;amp;raquo; با دقت مطالعه شده، همچنین، به زمینه‌های تاریخی و اجتماعی فلسطین در دورهٔ بازنمایی‌شده در رمان توجه شده است. سپس، با تطبیق مفاهیم بنیادین نقد تکوینی، از‌جمله جهان‌بینی، ساختار ذهنی جمعی و رابطهٔ میان شکل ادبی و محتوای اجتماعی، تحلیل شخصیت‌ها، رویدادها و روابط اجتماعی و سیاسی در متن انجام شده است.بحث و تحلیل: تحلیل رمان &amp;amp;laquo;طفل الممحاة&amp;amp;raquo; بر‌اساس نقد تکوینی نشان می‌دهد که این اثر فراتر از یک روایت واقع‌گرایانهٔ تاریخی عمل می‌کند و به‌مثابهٔ تجلی جهان‌بینی گروه اجتماعی خاصی قابل‌فهم است. شخصیت فؤاد، با همهٔ تناقض‌ها، تردیدها و بحران‌های درونی و بیرونی خود، نمادی از انسان فلسطینی است که در میانهٔ آرمان‌خواهی انقلابی، باورهای سنتی و خرافی، آموزش مدرن و فرهنگ شهادت قرار گرفته است. چنین وضعیت دوگانه‌ای بازتاب مستقیم شرایط اجتماعی‌ای است که در آن فرد ناگزیر میان خواست‌های فردی و انتظارات جمعی گرفتار می‌شود. فؤاد نه قهرمانی آرمانی و کامل، بلکه شخصیتی مسئله‌دار است که شکست‌ها و تردیدهایش به اندازهٔ کنش‌های قهرمانانه‌اش معنا تولید می‌کند. این تناقض‌ها نه صرفاً ویژگی‌های فردی یک شخصیت داستانی، بلکه بازتاب‌دهندهٔ تضادهای ساختاری جامعهٔ فلسطین در شرایط اشغال، سرکوب و شکست تاریخی است. روایت نفوذ قدرت‌های استعماری در ساختارهای نظامی و سیاسی، گسترش دروغ و ریاکاری، و فروپاشی ارزش‌های اخلاقی نشان می‌دهد که رمان به‌شکلی انتقادی به بازخوانی تاریخ و پیامدهای آن می‌پردازد. از منظر گلدمن، این اثر بیانگر آگاهی جمعی جامعه‌ای است که، در تلاش برای معنابخشیدن به وضعیت بحرانی خود، تجربهٔ زیسته‌اش را در قالب روایت ادبی بازآفرینی می‌کند. ساختار روایی رمان، شخصیت‌پردازی چندلایه و انتخاب رخدادهای نمادین همگی در خدمت انتقال این آگاهی جمعی قرار گرفته‌ و نشان داده است که چگونه شرایط اجتماعی و تاریخی نه‌تنها محتوای اثر، بلکه شکل روایت و منطق درونی آن را نیز تعیین می‌کند. بدین ترتیب، رمان &amp;amp;laquo;طفل الممحاة&amp;amp;raquo; به‌عنوان فضایی برای تلاقی تاریخ، ایدئولوژی و تجربهٔ انسانی عمل می‌کند.دستاوردها: نتایج پژوهش نشان می‌دهد که رمان &amp;amp;laquo;طفل الممحاة&amp;amp;raquo; اثر ابراهیم نصرالله، به‌عنوان محصولی فرهنگی، نقش مهمی در بازنمایی و تحلیل شرایط اجتماعی و تاریخی فلسطین ایفا می‌کند. نصرالله در این اثر به‌عنوان نویسنده و نمایندهٔ گروه اجتماعی خود عمل می‌کند و، از طریق روایت سرگذشت فؤاد، قهرمان مسئله‌دار رمان و وضعیت پیچیدهٔ جامعهٔ فلسطین در دورهٔ اشغال و بحران‌های داخلی و خارجی را بازتاب می‌دهد. رمان، علاوه‌بر ارائهٔ واقعیت‌های تاریخی و اجتماعی، نحوهٔ شکل‌گیری آگاهی جمعی فلسطینیان و تعامل میان فرد و جامعه را نیز نشان می‌دهد. بررسی تجربه‌های فؤاد بر تضاد میان آرمان‌های سیاسی، شرایط اقتصادی، فشارهای اجتماعی و فرهنگ جمعی دلالت می‌کند و نشان می‌دهد که این عوامل چگونه رفتار و انتخاب‌های فردی را شکل می‌دهد که در متن رمان با دقت بازنمایی شده است. از&amp;amp;nbsp;این&amp;amp;nbsp;منظر، در رمان، با تمرکز بر فؤاد و شرایط بحرانی جامعهٔ فلسطین، فضایی فراهم شده است تا پیچیدگی‌های تاریخی، اجتماعی و ذهنی این جامعه و تعامل آن‌ها با واقعیت اشغال به‌روشنی دیده و تحلیل شود.</description>
    </item>
    <item>
      <title>سیمیاء العواطف فی شعر عبد الله الکعبی؛ مقاربة وفق نظریة غریماس وفونتنیی</title>
      <link>https://jalc.sbu.ac.ir/article_107055.html</link>
      <description>بیان المسئلة والهدف: تتمحور إشکالیة هذا البحث حول محاولة فهم طبیعة العواطف وتمثّلاتها فی دیوان ضمیر المخمل للشاعر العُمانی عبد الله الکعبی، من منظور سیمیائی یستند إلى نظریة غریماس وفونتنیی. إذ ینطلق البحث من فرضیة مفادها أن العاطفة لیست عنصراً ثانویاً فی الخطاب الشعری، بل تمثّل مکوّناً أساسیاً فی بنیة المعنى وتشکیل التجربة الإنسانیة التی تتجلّى داخل النصوص. ویُنظر إلى الشعر فی هذا السیاق بوصفه مجالاً غنیاً تتداخل فیه المعرفة بالخیال، وتتشابک فیه الانفعالات مع السرد واللغة والصور، مما یجعل مقاربته من منظور سیمیائی للعواطف أمراً ضروریاً لفهم دینامیة الدلالات التی تتشکل داخل النص. یسعى البحث إلى معالجة مشکلة مرکزیة، تتمثّل فی کیفیة حضور الحب وما یقابله من کره أو موقف انفعالی مضاد فی شعر الکعبی، وکیف تجری ترجمة هذه الحالات الوجدانیة إلى علامات لغویة ورمزیة تنتمی إلى مستویات سطحیة وأخرى عمیقة. وتستند المشکلة البحثیة إلى ملاحظة أن دیوان ضمیر المخمل یتسم بغنى عاطفی ملحوظ، یفرض على الباحث مقاربة منهجیة تتجاوز القراءة الجمالیة التقلیدیة نحو کشف البنى المنظمة لهذه المشاعر. ومن ثم یهدف البحث إلى تحلیل الأهواء المتنوعة التی یعبّر عنها الشاعر، خاصة الحب بوصفه مرکزاً دلالیاً یوجّه بقیة الانفعالات، والکره الذی لا یتجه نحو الأشخاص قدر اتجاهه نحو الظلم والمعاناة، بالإضافة إلى حالات أخرى کالفقد والتشرد والاغتراب. الهدف الأساسی للبحث هو توضیح کیفیة تشکّل هذه الأهواء داخل النصوص، وتفاعلها مع مکونات السرد واللغة، ومساهمتها فی بناء منظومة قیمیة تعکس رؤیة الشاعر للعالم، مستنداً فی ذلک إلى نظریة سیمیاء العواطف. کما یسعى البحث إلى ربط هذه العواطف بالهویة الفردیة والجمعیة للشاعر، وإظهار أثرها فی تشکیل معنى الانتماء والوطن، والانکسار والأمل، بحیث یمکن فهم شعر الکعبی بوصفه فضاءً دلالیاً تنسج فیه الذات انفعالاتها بصورة مرکبة تضمن استمرار التوتر بین القرب والبعد، وبین الرغبة والرفض، وبین الألفة والاغتراب.المنهجیّة: یعتمد البحث منهجاً سیمیائیاً یستند إلى مقاربات غریماس وفونتنیی، حیث تُدرَس العواطف من خلال بنیتها الخطابیة وأدواتها التحلیلیة. ویتجلى ذلک فی اعتماد النموذج العاملی الذی یفصل بین الفاعل والموضوع والمرسل والمساعد والمعارض وغیرها من العناصر السردیة التی تنظم الحرکة داخل النص. کما تستعین المقالة بالمربع السیمیائی الذی یوضّح العلاقات التضادیة والتضمینیة والتناقضیة بین المفاهیم، مما یسمح بکشف التوترات الداخلیة التی تحکم علاقة الذات بالعالم. وتقوم المنهجیة على تحلیل مستویات الدلالة فی النصوص؛ من المستوى السطحی حیث تتجلى الصور الحسیة والعلامات المباشرة، إلى المستوى العمیق الذی تنکشف فیه البنى الدلالیة المرتبطة بالهویة والانتماء، وبالمنظومة القیمیة التی تتحکم فی العواطف. کما یستند التحلیل إلى آلیات قیاس الانفعالات التی یقترحها منهج سیمیاء الأهواء، مثل الشدة والکمیة والرغبة والمزاج، للکشف عن درجات التوتر والانجذاب والانفصال فی الخطاب.المناقشة والتحلیل: یتناول البحث تمثّلات الحب والکره، بوصفهما قطبین عاطفیین رئیسیین فی دیوان ضمیر المخمل، وتوضح کیف یتجلى الحب بوصفه عاطفة اتصالیة تربط الذات بموضوعها، سواء کان الوطن أو الحبیبة أو الماضی. ویظهر الحب فی شعر الکعبی قوة جاذبة تتشکل عبر صور حسیة تستمد دلالتها من الحیاة الیومیة، حیث تُستدعى عناصر البیئة کالتمر والنخیل والمطر، لتکون علامات على علاقة تتجاوز المادی نحو مستویات رمزیة أعمق. وبهذا یتحول الحب إلى قیمة وجودیة تغذیها الذاکرة وتجددها التجربة، فیظهر بوصفه رابطاً یُعید للذات توازنها فی مواجهة التشتت والقلق. وفی المقابل، یُطرح الکره کعاطفة انفصالیة لا تتجه نحو الکیان المحبوب ذاته، بل نحو ما أصابه من تشویه وألم. لذلک یتمثل الکره فی شعر الکعبی بوصفه موقفاً احتجاجیاً ضد الظلم والعنف، ویتجلى فی الخطاب عبر صور للمجازر والدم، مما یجعل الکره فعلاً دفاعیاً یحمی القیمة التی یمثلها الوطن، بدل أن یکون رفضاً لها. ویُبرز التحلیل أن هذا الکره یندمج مع الحب فی علاقة تُعید تشکیل التجربة العاطفیة فی النص، فیتداخل الرفض مع الرغبة، والألم مع الحنین، مما یعکس دینامیة الأهواء التی تتغیر وفق الزمن والسیاق. کما یکشف البحث عن حضور قوی لمفهوم الاغتراب، بوصفه حالة تنتج عن انفصال الذات عن موضع الألفة. ویتمظهر الاغتراب فی صور الرحیل والغیاب والتشرد، حیث یتجسد الألم المرتبط بالفقد. وتوضح منهجیة سیمیاء الأهواء أن هذا الاغتراب یحمل طابعاً تناقضیاً، إذ یزید من شدة الارتباط بالموضوع حتى وهو یغیب، مما یعکس طبیعة العاطفة بوصفها حرکة بین الاتصال والانفصال. ویتوسع التحلیل لیشمل قصیدة "وحید ککتاب"، التی تعرض العلاقة بین الذات وماضیها الفنی عبر رموز مثل الدیوان والغلاف والعطر. ویتحول الکتاب إلى مرآة للعاطفة، إذ یرمز الغلاف إلى الرحلة، والعطر إلى البعد الروحی للتجربة، بینما یشیر تلاشیه إلى إدراک الذات هشاشتها. ویتبین أن هذا التفاعل بین الأشیاء والذات لیس مجرد وصف، بل هو تمثیل للهویة التی تتشکل عبر التذکر والتأمل فی الزمن. کما یُظهر التحلیل أن الدیوان یقدم توازناً بین العواطف المتضادة، بحیث یصبح الشعر مساحة لإعادة بناء العالم وفق رؤیة ذاتیة لا تنفصل عن القیم الإنسانیة الکبرى کالحریة والعدل والانتماء. ویتجلى هذا فی لغة شاعریة تتراوح بین المباشرة الحسیة والرمزیة المتعالیة، مما یمنح الخطاب طابعاً مرکباً یجمع بین انفعالات الجسد ورؤى العقل.الإنجازات: یلخص البحث إلى أن دیوان ضمیر المخمل یُعد نموذجاً غنیاً لدراسة العواطف من منظور سیمیائی، إذ یکشف التحلیل أن الحب یمثل محوراً دلالیاً ینظم بقیة الانفعالات، فیما یأتی الکره بوصفه رد فعل على الألم، لا بوصفه نقیضاً مباشراً للحب. وتظهر العواطف فی الدیوان من خلال تفاعل متواصل بین المستویین السطحی والعمیق، بحیث تُترجم الصور الحسیة إلى قیم وجودیة تُعبّر عن هویة الشاعر ورؤیته للعالم. کما یثبت البحث أن تطبیق منهج غریماس وفونتنیی یسمح بفهم أعمق لدینامیات الخطاب الشعری، إذ یُظهر النموذج العاملی والمربع السیمیائی کیف تتشکل العلاقات بین الذات والموضوع، وکیف تنظم العواطف حرکة السرد داخل النص. وتبین النتائج أن شعر الکعبی یقدم منظوراً إنسانیاً یجعل من العاطفة وسیلة لقراءة الواقع وتجاوز آلامه، من خلال تحویل التجربة الشخصیة إلى علامات دالة تعکس هواجس الجماعة وذاکرتها. وبذلک یضیف الدیوان إسهاماً مهماً إلى دراسات سیمیاء العواطف، بما فیه من قدرة على بناء خطاب یعبر عن توتر دائم بین الحضور والغیاب، وبین الرغبة والمقاومة، مما یجعل تجربته الشعریة مساحة خصبة لتحلیل المعنى والانفعال معاً.</description>
    </item>
    <item>
      <title>اللسان والإنسان؛ بنیتان توأمتان فی مراحل التطور (من منظور مدرسة اللسانیات التوحیدیة)</title>
      <link>https://jalc.sbu.ac.ir/article_107057.html</link>
      <description>بیان المسئلة والهدف: اللغة ظاهرة طبیعیة واجتماعیة للبشریة، وهی أهم عنصر أساسی فی هویة أی أمة. إنها وعاء یحوی فکر الأمة وثقافتها وحضارتها، والصلة بین ماضیها وحاضرها. تتخذ اللغة شکلین: المنطوق (وهو الشکل الرئیسی) والمکتوب. فی العصور القدیمة، عُرِّف الإنسان تحدیدًا بأنه: حیوان عاقل، لکن فی الفلسفة الکلاسیکیة، لم یُنظر إلى العقلانیة على أنها مجرد القدرة على الکلام، بل کرمز لقوة المنطق وفهم العمومیات والمفاهیم المجردة. وفقًا لدیکارت، یمکننا بناء روبوت قادر على التعبیر عن الکلمات وإظهار ردود فعل معینة. على سبیل المثال، إذا لمسنا نقطة معینة من جسده، فسیسألنا: ماذا ترید؟ إذا لمسنا نقطة أخرى، فسیتظاهر بالشعور بالألم، لکنه لن یکون قادرًا على تنظیم عباراته بطرق مختلفة للإجابة على أی سؤال یُطرح علیه بطریقة مناسبة له، بینما یمتلک حتى أبسط البشر هذه القدرة.المنهجیّة: منهج هذا البحث وصفی وتحلیلی ومقارن: فمن خلال المنهج الوصفی، یتم وصف الوحدات المکونة للغة السبع بالإضافة إلى المراحل السبع للتکوین الجنینی، ومن خلال المنهج التحلیلی المقارن، یتم إثبات فرضیة التوافق بین بنیة اللغات البشریة وبنیة البشر.المناقشة والتحلیل: على الرغم من أن اللغة کانت مجرد أداة للتواصل مع الآخرین عند اللغویین القدماء، ولم تکن جزءًا من جوهر النفس البشریة، فقد ارتقى بها علم اللغة الحدیث إلى مستوى الإنسان نفسه، لأنها أصبحت الفکر الإنسانی، وتنقسم إلى: اللغة المنطوقة عند التواصل مع الآخرین (الحوار)، واللغة الصامتة فی لحظات الخلوة (المونولوج). إذا کانت اللغة هی الفکر، والفکر هو الإنسان، فإن اللغة والإنسان متساویان. لکن السر الذی یدّعی هذا الباحث کشفه لأول مرة هو أن الوحدات السبع المکونة للغة تُوازی المراحل السبع لتطور الجنین البشری: هذه المراحل، وفقًا للقرآن الکریم، هی: النطفة، والحیوان المنوی، والعلقة، والمغاة، والعزام، واللحم، والخُلُق. وقد أُجری هذا البحث فی إطار مدرسة اللغویات التوحیدیة، وقُدِّم عام 2011 فی کرسی بحثی بجامعة أصفهان. تؤکد المدرسة اللغویة التوحیدیة على التوافق والتشابه بین نظام الخلق ونظام اللغة والأدب، مُجادلةً بأن اللغة أمانة إلهیة یکشف بها الإنسان أسرار الکون، وأن بنیة اللغة ینبغی أن تُشابه بنیة نظام الخلق. علاوة على ذلک، یُشیر هذان الرقمان سبعة إلى السماوات السبع المذکورة فی آیات القرآن الکریم. وخلافًا للغویین القدماء الذین حصروا أهمیة اللغة فی کونها وسیلة للتواصل، یُؤید هذا الباحث رأی اللغویین المعاصرین القائلین بأن الإنسان فکر، والفکر لغة. إلا أنه یختلف عنهم فی أنهم فصلوا علم اللغة عن دراسة البنیة البشریة لإثبات وجهة نظرهم. لذا، یسعى الباحث فی هذه المقالة إلى إثبات فرضیة التوافق بین اللغة والإنسان من خلال إظهار التشابه التام بین وحدات اللغة ومراحل النمو الجنینی البشری. إنّ الارتقاء بتعریف اللغة من مجرد أداة للتواصل إلى الفکر نفسه یعنی أنّ اللغة هی أساس بناء الهویة الإنسانیة، وهذا یتطلب توافقًا بین بنیة اللغة وبنیة الإنسان. وتشمل الوحدات اللغویة ما یلی: الصوت، والمورفیم، والکلمة، والعبارة، والجملة، والنص، والمعنى. کما تُعدّ مراحل التحوّل الجنینی للإنسان سبع مراحل، ورد ذکرها فی القرآن الکریم. ویهدف هذا البحث إلى إثبات التشابه بین هذین المؤشرین. ویهدف هذا البحث إلى مقارنة الوحدات اللغویة السبع بمراحل النمو البشری لإظهار التشابه بین بنیة اللغة وبنیة الإنسان. قادت فرضیة التشابه التام بین وحدات اللغة ومراحل التطور الجنینی البشری الباحث إلى الاستنتاجات التالیة، وأهمها: إن المفهوم الشهیر "اللغة وحدة حیة" شائع الاستخدام بین اللغویین القدماء والمعاصرین، لکنهم لم یولوا اهتمامًا کافیًا لتوافق الوحدات المکونة للغة مع مراحل التطور البشری لإثبات حیویة اللغة، وهذا البحث مبتکر فی هذا الصدد. وقد أکد اللغویون المعاصرون على هذه المعادلة: الإنسان فکر، والفکر لغة. لذا، فالإنسان واللغة وجهان لعملة واحدة. ومع ذلک، لم یولوا اهتمامًا کافیًا لإثبات التوافق بین بنیة اللغة وبنیة الإنسان.الإنجازات: من أهم نتائج هذا البحث ما یلی: اکتشاف تفسیر جدید لعبارة "السبع تکرارات" القرآنیة، مؤکدًا أن الإنسان هو کلمة الله الشاملة والمتکاملة، وأن اللغة هی جوهر الإنسان الحقیقی. کما یُعدّ هذا البحث برهانًا على قول علماء المسلمین بأن مستویی الکلام والکتابة یتوافقان مع مستویی الوجود العقلی والوجود الموضوعی. ویتجلى هذا التوافق فی البنى السبع التالیة: فالصوت فی بنیة اللغة یُشبه القصدیر فی بنیة الإنسان، والمورفیم یُشبه البذرة، والکلمة تُشبه العلکة، والعبارة تُشبه العظام، والجملة تُشبه اللحم، والنص یُشبه اللحم، والمعنى یُشبه الخلق النهائی. یتکفّل هذا البحث برسم مقارنة بین مقاطع اللغة السبعة وبین مراحل تکوین الإنسان فی الآیة 14 من سورة المؤمنون لإثبات التماثل بین بنیة اللسان وبنیة الإنسان، وقد تمّ إثبات فرضیة التماثل التامّ بین مقاطع اللغة ومراحل التطوّر الجنینی للإنسان. وتوصّل البحث إلی نتائج، أهمها أنّ مقولة: "اللغة کائن حی" تداولت کثیرا فی أوساط اللسانیین القدامی والجدد، ولکن لم یفکّروا فی إثبات حیویة اللسان بإقامة تماثل بینه وبین موجود حیّ کالإنسان. ولذلک هذا البحث فرید فی نوعه فی هذا المجال.</description>
    </item>
    <item>
      <title>جمالیات البنیة الزمکانیة فی روایة «فرانکشتاین فی بغداد» لأحمد السعداوی</title>
      <link>https://jalc.sbu.ac.ir/article_107056.html</link>
      <description>بیان المسئلة والهدف: إنّ الدراسات النقدیّة العربیّة التی تناولت البنیة الزمکانیّة (الکرونوتوب) بوصفها نظامًا جمالیًّا ودلالیًّا فی الروایة العربیّة ما زالت نادرة. ومن هنا تنبع مشکلة البحث، إذ یسعى إلى الإجابة عن سؤالٍ أساسی: کیف وظّف سعداوی العلاقة بین الزمان والمکان لإعادة تشکیل التجربة العراقیّة فی مرحلة ما بعد الاحتلال وسقوط النظام الاجتماعی بعد 2003م. یهدف البحث إلى تحلیل الوظائف الفنیّة والدلالیّة للبنیة الزمکانیّة فی هذه الروایة کنظام قادر على التعبیر عن أزمات الوعی الجمعیّ والهویّة فی العراق، اعتمادًا على مفهوم الکرونوتوب کما صاغه میخائیل باختین.المنهجیّة: اعتمدت الدراسة المنهج الوصفیّ - التحلیلیّ، مستنیرةً بتحلیل الخطاب السردیّ وبمفهوم الکرونوتوب عند میخائیل باختین. تمّ تحلیل النصّ عبر مرحلتین: الأولى رصدُ الأمکنة المرکزیّة فی الروایة وتصنیفُ أنواع الکرونوتوبات الموجودة فیها (کالخرابة، السوق، المستشفى، المقبرة)، والثانیة دراسة تجلّیات الزمکانیة (الکرونوتوب) فی مستویات متنوعة من النصّ ( الأمکنة المرکزیة، الأزمنة المختلفة، بنیة الشخصیات، الخطاب الوصفی.المناقشة والتحلیل: تشکِّل البنیة الزمکانیة فی روایة &amp;amp;laquo;فرانکشتاین فی بغداد&amp;amp;raquo; نسیجاً معقداً یتجاوز کونه إطاراً حاملاً للأحداث لیصبح فاعلاً رئیساً فی تشکیل الرؤیة الجمالیة والدلالیة للروایة. ویمکن تفصیل التحلیل على النحو الآتی: لم تکن &amp;amp;laquo;الخرابة&amp;amp;raquo; التی یسکنها هادی العتّاک مجرد مکان مادی، بل هی فضاء زمکانی یرمز إلى الانهیار الحضاری. إنها استعارة لبغداد کلها، المدینة التی أصبح نصفها قائماً ونصفها الآخر أنقاضاً، مما یعکس تشظی الهویة الوطنیة والبحث المستحیل عن کیان موحَّد. هذا الفضاء هو بؤرة ولادة &amp;amp;laquo;الشسمة&amp;amp;raquo;، مما یجعله کرونوتوباً للخلق المشوَّه والولادة المعکوسة من رحم الموت حیث تتحول إلى مستودع للذاکرة الجمعیة الجریحة. تتحول الفضاءات الیومیة کالأسواق والمقاهی (مثل مقهى عزیز المصری) من أماکن للحیاة والتجارة إلى مسارح دائمة للعنف العشوائی. فساحة الطیران، على سبیل المثال، لیست مجرد موقع جغرافی، بل هی فضاء یختزن لحظة انفجار محددة. هنا، یمتزج الزمن الیومی بزمن المغامرة والعنف بشکل عضوی وهکذا تتحوّل الحیاة إلى حالة من الانتظار الدائم للکارثة، مما یعکس استمراریة الأزمة وعدم قدرة المجتمع على تجاوز صدمة العنف المتکرر. تمثِّل المستشفیات (مثل مستشفى الکندی) أماکن لا تُعالج الجروح فحسب، بل تُکشف عن عجز المنظومة بأکملها وترمز إلى الجسد الوطنی الجریح الذی یعانی من نزیف مستمر. الزمن هنا معلّق ومشبع بمعاناة الضحایا المجهولین. أما المقابر، إنها الأرشیف النهائی للضحایا لتصبح الفقدان هو اللغة الوحیدة للوجود وهکذا عند إیلیشوا- فی تعلقها بقبر ابنها الفارغ- یتحوّل الزمن إلى فخّ نفسی. فالمقابر کرونوتوب للزمن الساکن الذی یطغى فیه الماضی على الحاضر. شخصیة هادی لا تنفصل عن الزمکان الذی تتحرک فیه. مهنته (تاجر الأنقاض والأثاث المستعمل) تربطه عضویاً بفضاءات الموت والبقایا. محاولته &amp;amp;laquo;ترکیب&amp;amp;raquo; الجثة هی محاولة یائسة لـ &amp;amp;laquo;ترکیب&amp;amp;raquo; الزمن والمکان المشظیین، فهو لا یجمع أشلاء بشریة فحسب، بل یجمع أزمنة متقطعة وفضاءات منفصلة فی کیان واحد. تبلغ الزمکانیة ذروتها فی شخصیة &amp;amp;laquo;الشسمة&amp;amp;raquo; حیث کل جزء من جسده یحمل ذاکرة مکان وزمان مختلف، مما یجعله کرونوتوباً متحرکاً حاملاً جراح أزقة بغداد کلها. مطالبته بالثأر لیست فقط للضحایا، بل هی محاولة &amp;amp;laquo;لتصحیح&amp;amp;raquo; الزمن المکسور وتطهیر الأماکن التی تدنست بالدم. حواره مع هادی حول حاجته إلى &amp;amp;laquo;أجزاء جدیدة&amp;amp;raquo; یظهره ککائن زمنی یحتاج إلى التغذی من استمراریة العنف لیبقى موجوداً. &amp;amp;nbsp;تمثل إیلیشوا الکرونوتوب النفسی. إنها تعیش فی &amp;amp;laquo;زمکان وهمی&amp;amp;raquo; تخلقه ذاکرتها، فترى فی &amp;amp;laquo;الشسمة&amp;amp;raquo; تجسیداً لابنها، مما یظهر کیف یمکن للصدمة أن تفکّک نسیج الإدراک الزمکانی. أما محمود السوادی، الصحفی، فیمثل وعیاً زمکانیاً مراقباً. محاولاته توثیق قصة &amp;amp;laquo;الشسمة&amp;amp;raquo; هی محاولات لفهم المنطق المشوّه للزمکان البغدادی نفسه. تحوُّلاته من مراسل إلى مشارک فی الأحداث تعکس اختراق العنف لکل الفضاءات، حتى فضاء المراقبة &amp;amp;laquo;المحایدة&amp;amp;raquo;. لم یکن الوصف فی الروایة زخرفاً بلاغیاً، بل کان أداة بنیویة فی تشیید العالم الزمکانی. أوصاف الأنقاض والجثث المتعفنة والأزقة الضیقة لم تکن مجرد مشاهد بصریة، بل کانت مشحونة بالزمکان. الوصف التفصیلی لتحلُّل جسد &amp;amp;laquo;الشسمة&amp;amp;raquo; یرمز إلى تحلُّل الجسد الاجتماعی. لقد نجح الوصف فی تحویل بغداد إلى کائن حیّ ینزف ملبّساً الزمان والمکان صفة الحسیة والتجسید. الروایة، عبر بنیتها الزمکانیة، تفجّر الثنائیات التقلیدیة؛کما أن الزمن الخطی (ماضی - حاضر - مستقبل) یتشظى لیحل محله زمن دائری. الماضی لا ینقضی بل یثقل على الحاضر، والحاضر لا یبنی مستقبلاً بل یعید إنتاج الماضی. وأیضاً تفکک الروایة نسیج المکان التقلیدی. یفقد المکان قدسیته ووظیفته؛ فالمأوى یتحول إلى خرابة، والمقهى مکان اللقاء یصیر مسرحاً للعنف، والمستشفى ملاذ الشفاء یغدو فضاءً للألم المزمن، والمقبرة مستقر الموت تتحول إلى مکان للحیرة والانتظار. هذه الدائریة الزمانیة وهذا التحویل المکانی یعکسان معاً الشعور بالجمود والیأس من إمکانیة الخروج من حلقة العنف.الإنجازات: خلصت الدراسة إلی أن السعداوی استطاع عبر المزج الخلّاق بین الزمان والمکان أن یقدّم قراءةً فنیّةً لأزمة الهویّة والعنف والانهیار الاجتماعیّ فی العراق المعاصر وأظهرت النتائج أنّ: الأزمنة؛ فی الروایة تعکس التجربة الدائریّة للعنف فی المجتمع العراقیّ. الأمکنة؛ فی الروایة تتحوّل إلى استعاراتٍ ثقافیّةٍ وتاریخیّة تربط بین الواقع والخیال. الشخصیات تُجسِّد أزمة الزمکان المشظى. اللغة الوصفیة&amp;amp;nbsp;توظّف&amp;amp;nbsp;الخیال الرمزیَّ لخلق تعبیرٍ سردیٍّ جدیدٍ عن الذاکرة الجماعیة والوجع الوطنی. الکرونوتوب یشکّل البنیة العمیقة التی تنظّم البناء السردیّ للروایة وتوحّد مستویاته (زماناً، مکاناً وشخصیاته). وبذلک تُبرِز الروایة &amp;amp;ndash; من خلال بنیتها الزمکانیّة &amp;amp;ndash; أنّ الأدب قادرٌ على تشریح الواقع وإعادة إنتاجه جمالیًّا، وأنّ مفهوم الکرونوتوب یمثّل أداةً فعّالة لفهم تحوّلات السرد العربیّ المعاصر.</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
